عشق+مرگ+زندگي

فریاد که در رهگذره ادم خاکی@امشب منتظراینم که بیاد تو بوسه زنم برخاک

برای عشقم خاص ترین خاص دنیای من

من و عشق بی حساب شده ایم
عشق مرا سوزاند و من فراموشش کردم ، عشق احساس را در دلم کشت ، من در دلم خاموشش کردم
من و عشق بی حساب شده ایم ، نه بی قرار ، نه چشم انتظار ، خودم هستم و تنهایی و بی یار
نه اشکی برای ریختن ، نه دلتنگ یک لحظه ندیدن ! نه در حسرت داشتن کسی ، نه در غم عذاب هر ناکسی!
برای من خیلی چیزها تمام شده ، گرچه یادت مرا سوزاند ، گرچه غم رفتنت مرا لرزاند ، اما با خودم میگویم ارزشش را نداشتی که رفتی
تو مال من نبودی ، تو آن کسی که میخواستم نبودی….
کسی که دلش با عشق باشد ، کسی که تمام درد و غمش درد دوری از یار باشد
من و تو بی حساب شده ایم ، گرچه تو از قبل حساب دلم را رسیدی
این روزها در حال خودم هستم نه در حال دیگری ، این روزها با تنهایی هستم تو خاطرات مرا با خود به کجا میبری؟
من که خاطراتت را خاک کردم ، همه بی محبتی هایت را از دلم پاک کردم ، راهی که تو در آن نیستی را انتخاب کردم ….
نه من و تو و عشق با هم بی حساب شویم ، تا از عالم بی وفایی ها دور شویم….

+ نوشته شده در جمعه دوم مرداد ۱۳۹۴ ساعت ۱۵:۲۱ بعد از ظهر توسط سياوش |

<< مطالب جدیدتر :: مطالب قدیمی‌تر >>

فقط وفقط برای قلب بیمارم نوشتم

آن دم که باران می بارید و قطره های آن بر روی گونه ام مینشست تو را یافتم!

 

تو همان قطره بارانی بودی که بر روی چشمانم نشستی ، قطره ای پر از محبت و

 

عشق!

 

آن لحظه احساس کردم آن قطره ، قطره اشکم است که از چشمانم سرازیر شده !

 

اما آن یک قطره باران بود ، قطره بارانی که مرا عاشق کرد....

 

از آن لحظه هر زمان باران می بارید به زیر باران میرفتم بدون هیچ چتر و سرپناهی ...

 

باران می بارید و من خیس خیس در زیر قطره هایش می نشستم تا دوباره تو را

 

احساس کنم....

 

یک لحظه بغض گلویم را گرفت و قطره های اشک از چشمان سرازیر شد ....

 

قطره های اشکی که بوی باران میداد !

 

گویا یکی از آن قطره های اشک ، همان قطره باران بود که در چشمانم نشسته بود!

 

احساس کردم چشمانم عاشق شده اند ، عاشق باران و لحظه های بارانی...

 

حس غریبی بود .....

 

حسی که میگفت این قطره های اشک فرشته ایست که از آسمان بر گونه های من

 

میریزد....

 

یک لحظه چشمانم را به آسمان دوختم ، در میان شاخه های درختی که در زیر آن

 

ایستاده بودم تو نشسته بودی و چشمان خیست را به من دوخته بودی...

 

تو بودی که اشک میریختی و قطره های اشکت همراه با باران بر گونه های من

 

میریخت....

 

آری آن قطره از اشکهای تو بود نه از  قطره های باران!

 

آن زمان بود که عاشق باران شدم ، عاشق تو و لحظه های بارانی ....

 

+ نوشته شده در دوشنبه سوم فروردین ۱۳۹۴ ساعت ۲۱:۲۵ بعد از ظهر توسط سياوش |

<< مطالب جدیدتر :: مطالب قدیمی‌تر >>

سلام سلام

سلام خدمت دوستان خوبم که همیشه به فکرم بودن وکنارم بودن

خدمت شما عزیزان عرض کنم من بدلیل یکسری مشکلات شاید کمتر بیام نت بیشتر هم بخاطر اینکه دیگه ساعت استراحتی ندارم وهمش سرکارم حالم هم زیاد خوب نیست دیگه مشکل قلبم زیاد جدی شده نمیدونم هر کسی یک چیزی میگه این دکتر اخری هم دیگه خیالم را راحت کرد وگفت سرطان داری

نمیدونم بیخیالی طی میکنیم

خدا را عشق است وبس

هر چی شد بزار بشه عاقبتشو خوش است

بعضی از دوستام بهم گفتن نامردی ورفتی عاشق شدی پشت سرتو نگاه نمکنی خدمت شما عرض کنم من همون سیاوشم وهیچ تغییری نکردم وهیچ کاری هم نکردم همون سیاوش تنهای تنها تنها

که هر روز که میگذره حتی دوستای دور وبرم هم کمتر میشن یک دلخوشی داشتم اونم این دنیای مجازی بود که انیم الان چند وقته نتونستم بیام.

بهرحال از دستم دلخور نباشید من همیشه بیادتون هستم سعی میکنم تا جایی بشه بیام وبهتون سر بزنم

یک شماره تماس هم میزارم زیاد جواب نمیدم چون سر کار وقت سر خاروندن ندارم یا پیام بدین یا تو واتس اپ ولاین بیاین

09390067280

منتظرم باشین

یا علی

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم دی ۱۳۹۳ ساعت ۱۸:۳۳ بعد از ظهر توسط سياوش |

<< مطالب جدیدتر :: مطالب قدیمی‌تر >>

خدا حافظ عشق اولم.عشقی که بود ونبودمو با خودت بردی.بعد از تو هیچم ولی هستم

قلبم را شکستی اما صدای فریادم را نشنیدی

چه بی صدا شکست قلبی که عاشق تو بود....

چه بی ریا گذشت لحظه هایی که به عشق تو بود...

قلب شکسته ای را که زیر پاهایت بود را ندیدی,

صدای شکستن قلبم چه بی صدا بود!

صدای ناله ی دلم چه بینوا بود,

درد و دل های نا گفته در دلم چه بینوا بود...

قلبم را به بازی گرفتی اما نمیدانستی که بازی سر شکستن دارد!

چه با هیاهو به قلبم امدی و چه آرام از قلبم رفتی

هنگام آمدنت عاشقانه با من درد و دل میکردی و هنگام رفتنت تنها با یک سکوت به صدای گریه هایم گوش میکردی!

تصویر رفتنت بر روی قلب شکسته ام نقش بسته و

آواز رفتنت در فضای غمگین صحنه ی عشق پیچیده....

آنگاه که صحنه ی عشق خالی از تصویر توست,دل من در پی فرار از تنهایی ست!

باور میکنم که اسیرم اما این بار اسیر تنهایی!

اما باور نمیکنم که رفته ای و بار سفر را بسته ای و شعر جدایی را برام نوشته ای و لای کتاب قصه عشقمان گذاشته ای!

چه قصه تلخی بود,قبلا آن را خوانده بودم اما باور نکرده بودم

نمیدانستم سرنوشت ما مانند یک قصه ی تلخ است....

قلبم را شکستی اما رنگ التماس چشمانم را ندیدی,آن شعر عاشقانه ای که به عشق تو سروده بودم را نخواندی!

صحنه ی عشق را خالی کردی و تصویر رفتنت را همراه با یک قلب شکسته جا گذاشتی!

عشق اول برای همیشه مرد...

 

+ نوشته شده در جمعه دوم آبان ۱۳۹۳ ساعت ۱۴:۵۲ بعد از ظهر توسط سياوش |

<< مطالب جدیدتر :: مطالب قدیمی‌تر >>

شرح پریشانی دلم در فراق تو{شاید باور کنی منو برای لحظه ای کوچک}

غم هجران  تو ای یار  پریشانم  کرد

دیده با رفتن تو اشک به دامانم کرد

بی حضورتو  ندارم  سر  شوقی   زیرا

غم تو در شب ظلمت زده   مهمانم کرد

به   کمند  سر  زلف  تو  اسیریم بیا

که فراق رخ تو بی سر و سامانم کرد

سخن  عشق  تو  در  محفل  یاران روزی

ز پس  پرده ی  راز  تو  نمایانم کرد

یا چو  مجنون  به  سر کوی تو سرگردانم

یا در این خلوت شب سر به  گریبانم کرد

خبراز فرقت  یاری که مرا  داد ( سیا)

شب  هجران  تو  سرگشته  و حیرانم کرد

سحری    وصف   تو با  بلبل  شیدا گفتم

که پریشانی   زلف    تو  پریشانم  کرد

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مهر ۱۳۹۳ ساعت ۱۴:۱۱ بعد از ظهر توسط سياوش |

<< مطالب جدیدتر :: مطالب قدیمی‌تر >>

تقدیم به تنها یارم تو بدبختیام>تو دنیا فعلن هیچکس حتی هیچکس به جزاون ندارم

چشمانش خــُـمـار میشود.

به آرامی گـوشـه ی لـبـش را گـــاز میگیرد...

صدایش میلرزد، زیر لب میگوید دوستـتــ دارم !

زن میداند کــه وجودش با عشق کامل تر میشود

و بــا بــوســـه ای عاشقانــه بــه اوج آرامــش میرسد . .

اما مرد

مـــــــــــــرد است دیگر...

گاهی تند میشود

و گاهی عاشقانه میگوید... دوستت دارم

مـــــــــــــرد است دیگر..

غرورش آسمان

و دلش دریاست...

تو چه میدانی ازبغض گلو گیر کرده یک مـــــــــــــرد...؟

تو چه میدانی که چشمانت دنیای او شده...؟

برام دعا کنید شاید نجات پیدا کنم از این همه درد

+ نوشته شده در جمعه یازدهم مهر ۱۳۹۳ ساعت ۲۲:۱۳ بعد از ظهر توسط سياوش |

<< مطالب جدیدتر :: مطالب قدیمی‌تر >>

سلام شرمنده همه دوستام هستم ببخشین>قسمت نبود که نباشم

شاید نتوانی دلم را آرام کنی ، شاید نتوانی این درد در قلب زخمی ام را درمان کنی

کمی بی احساس ، آرام ، میخواهم سعی کنم به عشق نزدیک شوم ...

با خودم درگیرم ، تو صبر کن ، در نهایت انتقامم را از خودم میگیرم....

آهنگ زندگی به گونه ایست که دلخوشی از دنیا ندارم ، سخت است وقتی گاهی حس میکنم که هیچ حسی به تو ندارم!

شاید نتوانی محبتی را از من ببینی ، اما من سخت درگیر آنم که بفهمم دلم دردش چیست؟

گاهی محبت هایی به ظاهر از ته قلب ، گاهی شاید خنده ای به ظاهر بر لب!

گاهی آغوش سردم در آغوش گرم تو ، گاهی بوسه ای مثل یخ بر روی لبان آتشین تو....

و من نمیدانم دلم دردش چیست ، من خاکستر را کسی چه میداند آتش چیست؟

به این باور نرسیده ام که تو مال من شده ای ، هنوز نفهمیده ام که تو چگونه همسفرم شده ای!

انگار عمری خواب بوده ام و تو کابوسم شده ای ، یا شاید نه ، من بیدارم و تو رویایم شده ای....

با خودم درگیرم و تو به دل نگیر از چه نوشته ام ، اینک حس میکنم دیوانه شده ام

 

+ نوشته شده در جمعه چهارم مهر ۱۳۹۳ ساعت ۲۲:۴۴ بعد از ظهر توسط سياوش |

<< مطالب جدیدتر :: مطالب قدیمی‌تر >>

بعد از مدتی دلم دوباره اومده یک سر به خونه خودش بزنه/مهمونم یا صاحبخونه؟؟؟؟

شاید نتوانی دلم را آرام کنی ، شاید نتوانی این درد در قلب زخمی ام را درمان کنی

کمی بی احساس ، آرام ، میخواهم سعی کنم به عشق نزدیک شوم ...

با خودم درگیرم ، تو صبر کن ، در نهایت انتقامم را از خودم میگیرم....

آهنگ زندگی به گونه ایست که دلخوشی از دنیا ندارم ، سخت است وقتی گاهی حس میکنم که هیچ حسی به تو ندارم!

شاید نتوانی محبتی را از من ببینی ، اما من سخت درگیر آنم که بفهمم دلم دردش چیست؟

گاهی محبت هایی به ظاهر از ته قلب ، گاهی شاید خنده ای به ظاهر بر لب!

گاهی آغوش سردم در آغوش گرم تو ، گاهی بوسه ای مثل یخ بر روی لبان آتشین تو....

و من نمیدانم دلم دردش چیست ، من خاکستر را کسی چه میداند آتش چیست؟

به این باور نرسیده ام که تو مال من شده ای ، هنوز نفهمیده ام که تو چگونه همسفرم شده ای!

انگار عمری خواب بوده ام و تو کابوسم شده ای ، یا شاید نه ، من بیدارم و تو رویایم شده ای....

با خودم درگیرم و تو به دل نگیر از چه نوشته ام ، اینک حس میکنم دیوانه شده ام

+ نوشته شده در جمعه هفتم شهریور ۱۳۹۳ ساعت ۱۴:۰ بعد از ظهر توسط سياوش |

<< مطالب جدیدتر :: مطالب قدیمی‌تر >>

ای خدا پس کی تمومش میکنی هان کی؟بخدا خسته شدم خسته خسته<

سلام:چندوقت بود مریض نشده بودم داشت باورم میشد یک تغییراتی کردم ولی دیروز یهو قلبم یک ضربه بهم زد وگفت دیوونه دارم باهات بازی میکنم ببینم جنبه داری یا نه @ای خدا چرا چرا چرا؟یا راحتم کن یا بزار زندگی کنم؟

{بخدا خسته شدم}

مرگ را دیده ام من

در دیداری غمناک

من مرگ را به دست سوده ام

من مرگ را زیسته ام

با آوازی غمناک

غمناک

وبه عمری سخت دراز و سخت فرساینده

آه!

بگذاریدم!

بگذاریدم!

اگر مرگ

همه آن لحظه ای آشناست که ساعت سرخ

از تپش باز می ماند

وشمعی که به رهگذر باد

میان نبودن و بودن

درنگی نمی کند

خوشا آن دم که زن وار

با شادترین نیاز تنم

به آغوشش کشم

تا قلب

به کاهلی از کار باز ماند

ونگاه چشم

به خالی های جاودانه بر دوخته

وتن عاطل

دردا!

دردا که مرگ

نه مردن شمع

و نه باز ماندن ساعت است

نه استراحت آغوش زنی

که در رجعت جاودانه بازش یابی

نه لیموی پر آبی که می مکی

تا آن چه به دور افکندنی ست

تفاله یی بیش نباشد

تجربه یی است غم انگیز

غم انگیز

به سالها و به سالها و به سالها

وقتی که گرداگرد تو را مرده گانی زیبا فراگرفته اند

یا محتضرانی آشنا

که تو را بدیشان بسته اند

با زنجیر های رسمی شناسنامه ها

واوراق هویت

و کاغذهایی که از بسیاری تمبرها و مهرها

ومرکبی که خوردشان رفته است

وقتی که به پیراهن تو

چانه ها

دمی از جنبش باز نمی ماند

بی آنکه از تمامی صداها

یک صدا آشنای تو باشد

وقتی که دردها از حسادتهای حقیر بر نمی گذرد

وپرسش ها همه

در محور روده ها است

آری،مرگ

انتظاری خوف انگیزست

انتظاری که بی رحمانه به طول می انجامد

مسخی است دردناک

که مسیح را

شمشیر به کف می گذارد

در کوچه های شایعه

تا به دفاع از عصمت مادر خویش برخیزد

وبودا را

با فریادهای شور و شوق هلهله ها

تا به لباس مقدس سربازی در آید

یا دیو ژن را

با یقه ی شکسته وکفش برقی

تا مجلس را به قدوم خویش مزین کند

در ضیافت شام اسکندر

من مرگ را زیسته ام

با آوازی غمناک

غمناک

وبه عمری سخت دراز و سخت فرساینده

+ نوشته شده در جمعه دهم مرداد ۱۳۹۳ ساعت ۲۲:۱۷ بعد از ظهر توسط سياوش |

<< مطالب جدیدتر :: مطالب قدیمی‌تر >>

گفتی برایت بنویسم نوشتم :برای تو{ برای قلبم نوشتم شاید ارامشت ارامم کنه}ارمش.کجایی

خیلی وقته دارم دنبال معنی این کلمه توی زندگی خودم میگردم ولی انگار نه انگار نیستش نمیدونم کجا دنبالش بگردم؟

نداری اندکی ارامش هدیه ام کنی؟؟؟؟

و رویای ما به حقیقت پیوست ، قلبهای ما به هم پیوست و زندگی آغاز شد
به تو رسیدم در اوج آسمان عشق ، این بود قصه ی من و تو و سرنوشت….
تو آمدی و دنیا مال من شد ، همه ی انتظار و دلتنگی ها و غصه ها تمام شد
تو آمدی و عشق آمد و پیوند ما در کتاب عشق ثبت شد….
باور نداشتم مال من شده ای ، لحظه ای به خودم آمدم و دیدم همه زندگی ام شده ای
عشق معجزه نیست ، حقیقتیست در قلب ها که پنهان است
به پاکی عشق ، به لطافت با تو بودن و ما با هم آمده ایم که به همه ثابت کنیم معنای عشق واقعی را….
تو همانی که من میخواستم ، مثل تو کسی در دنیا نیست برایم ، مثل تو هیچگاه نیامد و نمی آید و نخواهد آمد ، تو اولین و آخرینی برایم….
و با عشق پرواز میکنیم ، میرویم به جایی که تنها آرامش باشد در بینمان، تا در یک سکوت عاشقانه و در اوج آرامش بدون هیچ غمی در آغوشت آرام بگیرم !
اینبار سکوت زیباست، چون درونش یک عالمه حرفهاست ، حرفهایی در دلهای من و تو ، که هم تو میدانی راز دلم را و هم من میدانم راز درونت را
و من ثابت کردم عشق هست ، تو همیشه هستی ، و روزی میرسد که ثابت خواهم کرد از عشقت خواهم مرد….
و من و تو همسفران عشقیم تا ابد ، این احساسم همیشه در قلبت بماند….

+ نوشته شده در شنبه چهارم مرداد ۱۳۹۳ ساعت ۲۲:۵۱ بعد از ظهر توسط سياوش |

<< مطالب جدیدتر :: مطالب قدیمی‌تر >>

فقط وفقط برای خودمه.دیگه حتی برای تو هم نمینویسم

تمامی مطالب این وبلاگ برای دل خومه نه برای هیچ کس دیگه ای.خواهش میکنم به خودتان نگیرید

 

تنها پناه آدما عکسای یادگاریه!!...

اینجامردم پاییز رو خیلی دوست دارن...

پاییز که از راه میرسه پاروی برگاش میزارن...

میخوام یه قصری بسازم پنجره هاش ابی باشه...

من باشمو تو باشیو یک شب مهتابی باشه...

...............................................

صدای باروت رو سقف خونه ها...

من برد یاد اون روز خیابونا...

گلومو بغز گرفتو گریه کردم مثل بارون...

چه قشنگه یاد اون روز که می گفتی نرو از پیشم بمون...

نذار تنها بمونم تنهایی برام چه سخته...

بی کشی واسه مرگه پس بیا پیشم بمون تا که نمیرم!...

با یه دسته گل نرگس اومدی گفتی که هرگز...

تورو تنها نمی زارم برا تو یه بی قرارم...

حالا من دلم شکسته پر وبال عشق رو بسته...

نمی تونه با تو باش چون که از ریشه شکسته!؟...

===========================

تو کوچه ای که سوت وکوره نگاه من زچشمی دوره

منتظر فرشته بودم اونکه تو تاریکی یه نوره!!....

سال های سال میگردمو پیدا نمی کنم نشونه!!....

نه راه پیش دارم تو کوچه نه راه برگشت به خونه!!...

اسیر کوچه ها شدن یاد خسته شد دلم از این!!...

کوچه به اون کوچه نمی دونم کجا برم!!...

راه خونه گم کردو سر گردونو پشیمونم!!...

اه ای خدا برس به داد همین دل وهمین جونم!!...

============================

تو می دونی کسی جز من نرسید به دادت توی بی کسی ها!!...

نگو نه نگو نه دل نگرونت نبودم توی دل وا پسی ها!!...

نمی خوام که بگی دیگه حرفات باوره این دل ساده من نمیشه!!...

می دونم اره خوب می دونم تو هم اینو بدون که دلت مرده تو دلم واسه همیشه!!...

حالا تو کجایی تک وتنهام بی تو زنده بودن واسه غم هام!!...

نداره ستاره دیگه شب هام وقتی که تو نیستی خیلی تنهام!!...

تو بیا که بازم مثل دوتا مرغ عاشق باشیم توی دونیا!!...

حتی اگه باشه خونه ی ما قفسی از اهن ندارم غم!!.......

باورم نمیشه که تو رو نبینم از غم جدایت دارم آتیش میگیرم!!...

باورم نمیشه که تو رو نبینم از غم جدایت دارم آتیش میگیرم!!...

حالا تو کجایی تک وتنهام بی تو زنده بودن واسه غم هام!!..

.نداره ستاره دیگه شب هام وقتی که تو نیستی خیلی تنهام!!...

حالا تو کجایی تک وتنهام بی تو زنده بودن واسه غم هام!!..

.نداره ستاره دیگه شب هام وقتی که تو نیستی خیلی تنهام!!...

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۳ ساعت ۱۵:۲۹ بعد از ظهر توسط سياوش |

<< مطالب جدیدتر :: مطالب قدیمی‌تر >>

فقط برای خودم مینویسم نه تو

نمی دانم کجای راه عشق را بیــراهه رفتم که زمانی به خود آمـدم تو رفته بودی نه دیگر از نگاهت اثری بود و نه از دستان مهربانت . من در این راه تنها مانده ام با جاده ای بی انتها و آسمانی بی ستاره، در این بی کسی و سکوت مرگبار دیگر صدایت را نمی شنوم صدایی که اکنون باور دارم دروغ نبود . بودن تورا کم دارم و نوازش دست های دوست داشتنیت که قرار بود خیال مرهمی بر روی زخم هایم باشنــد، و همان چشمانی که به من باور بودن بدهند.

من در این جاده خواهم رفت تا به بی نهایت ، از سکوت نمی ترسم که از تنهایی بی تو وحشت دارم، دلم می لرزد زمانی که نیستی پا در راه می روم شاید در بیکران غربت من باشـم و ماه رفته ام ، که در آنجا بنشینم و با ستـارگـان از عشق مان بگویم ، می دانم در آن شهر خیال نیازی به پنهانی عشق نیست ، آنجا دشتی از بنفشه است و یاد تو بوی عطر گل یاس می دهد ، آنجا دلم پر می کشد برای لطافت باران و پاییز برایم غم گرفته نخواهد بود وقتی از عشق تو می گویم ، وقتی از مهر تو می گویم . می روم و در هر گامی که بر می دارم خواهم گفت دوستت دارم .

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۲ ساعت ۱۶:۵۸ بعد از ظهر توسط سياوش |

<< مطالب جدیدتر :: مطالب قدیمی‌تر >>

احتیاجی به حضورت نیست بیادت عاشق میمونم تا مرگم بیادتا بدونی که چه کسی عهد شکنه

خیلی وقت است دارم با تو زندگی میکنم

تو خودت هم نمیدانستی ، نمیدانستی که با عشق تو لحظه هایم را سر میکردم

اگر نیامدم به تو بگویم راز عشقم را ، میخواستم که با عشق تو خوش باشم

میخواستم که همیشه عشقت واقعی بماند در دلم

چون فکر میکردم شاید تو بی وفا از آب درآیی ، فکر میکردم شاید تو مرا نخواهی

میخواستم عشقم یکطرفه باشد ، تنها من تو را بخواهم و تنها من بدون تو بمیرم

بی آنکه با تو باشم ، و بی آنکه تو در کنارم باشی

بگذار همینگونه بماند، بگذار از عشقت لذت ببرم

گرچه دلتنگی سخت است ، در حسرت آغوشت ماندن زجر است اما من به عشق بودنت

در قلبم خوشم

بگذار خوش باشم مثل گذشته ها، مثل همیشه عاشقت باشم

تو نباشی بهتر است ، عشقت برایم یک خیال عاشقانه است !

میخواهم در همین توهم عاشقانه بمانم

نه روزی می آید که خیانت کنی ، نه روزی می آید که رهایم کنی

تو نیستی ، اما عشقت اینجاست ، همینجا، در قلبم

+ نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن ۱۳۹۲ ساعت ۱۴:۳۲ بعد از ظهر توسط سياوش |

<< مطالب جدیدتر :: مطالب قدیمی‌تر >>

دارم عاشقت میشم خودت کمکم کن میدونی که شروع دوباره چکارم میکنه{التماست میکنم}نمیتونم

تا آخرین نفس میخواهمت ، تو نمی دانی که چقدر دوستت دارم

نمیدانی ، نمیدانی ، تو نمیدانی

دلی که میتپد ، چشمی که منتظر است

صدای قدمهایم ، رفتن به رویاهایم ، سکوت دلم ، یک نفس عمیق از ته دلم

یک حس عمیقتر از آن نفس ،به دور از هوس

لحظه ای می اندیشم به دور از همه چیز ، به تو و خودم

با تمام وجود حس میکنم دوستت دارم، میروم به سر خط

.
این خط به احترام این کلام  مقدس بسته میشود

نمیدانی ، نمیدانی ، تو نمیدانی که اینک من چه حالی ام

از همه چیز جز عشق تو خالی ام

لبریزم از تو و غرق در بودنت ، تمام احساس من بر میگردد به در لحظه در آغوش کشیدنت

تو می آیی ، همه چیز در تو خلاصه میشود

رفته ام در حسی که بیرون آمدن از آن محال است

نمیخواهم فکر کنم اینها همه خیال است

یک چیزی مرا دیوانه کرده اینجا ، بوی عطر تو پیچیده اینجا

مینشینی در کنارم ، خیره میشوی به چشمانم

 
از حال میرود این دل سر به هوایم

دلم تسلیم چشمهایت شده ، یک لحظه از تپش افتاده و به حال خودش رها شده

دنیایی در عمق چشمانم ، باور ندارم که میبینم همه ی دنیا را در یک جا

میخواهم زندگی کنم ، نفس بکشم ، باشم ، اما تنها با تو ، فقط در کنار تو

این خط را به عشق بودنت نمیبندم، چون که تو برای من بی انتهایی...

+ نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن ۱۳۹۲ ساعت ۱۴:۱ بعد از ظهر توسط سياوش |

<< مطالب جدیدتر :: مطالب قدیمی‌تر >>

این برف هم مثل برف دل من کم کم اب میشه ومیره {بیاد بیماران قلبی که از پیش ما دارن میرن}

آرام می بارد، بی صدا مینشیند ، با خود سکوت را به همراه می آورد

بی صدا و آرام رنگ دنیا را سفید میکند

کاش همیشه روزهایم برفی باشد ، تا دیگر نبینم سیاهی های این زندگی را

تا ببینم همه چیز به رنگ سفید است ، آرامش من در همین است

کاش همیشه روزهایم برفی باشد ، تا وقتی قدم میزنم
 
زیر پاهایم نرمی زمین را حس کنم

حس کنم سبک شده ام ، انگار که در حال پروازم

کاش همیشه روزهایم برفی باشد

تا نبینم سیاهی ها را ، نبینم بی وفایی ها را...

کاش همیشه روزهایم برفی باشد تا به جای آدمهای بی وفا

آدم برفی ها را ببینم چون که دلهایشان پاک است

مثل ما از جنس خاک نیستند ، بی مرام نیستند

قلبشان یکرنگ به رنگ سفید است ، مثل ما آدمها هزار رنگ نیستند

کاش همیشه روزهایم برفی باشد ، تا برف ها بپوشانند درختان را

تا نبینم دیگر شاخه های خشکیده را، من که تحمل ندارم ببینم گل های پژمرده را

آرام می بارد ، بی صدا مینشیند ، همه ی زشتی ها را در زیر خود پنهان میکند

تا دنیا رنگ تازه ای را به خود بگیرد

تا حس کنم دنیای دیگری است ، اینجا جای دیگریست

کاش همیشه روزهایم برفی باشد ، تا در دلم تنها حرفی باشد

که در سکوت بارش آرام برف در کوچه باغها قدم بزنم و زمزمه کنم کلام آرامش را

تا از همه چیز و همه کس دور باشم ، تنها خودم باشم و سکوت و سکوت

کاش همیشه روزهایم برفی باشد ، کاش همیشه همنشین من یک آدم برفی باشد

با اینکه خیلی سرد است مثل یخ ، اما دلش گرم گرم است

بر عکس ما آدمها که تنمان داغ است و دلهایمان سرد.....

+ نوشته شده در جمعه چهارم بهمن ۱۳۹۲ ساعت ۱۵:۱۷ بعد از ظهر توسط سياوش |

<< مطالب جدیدتر :: مطالب قدیمی‌تر >>

فقط وفقط تو میمانی برایم وبس.هیچکس منو بخاطر خودم نخواست ونمیخاهد

چرا به هر کسی میگم سلام میگه عاشقتم هان چرا اقا من نه عشقی میخام ونه زنی ونه زندگی اگه دنبال عشق بودم این همه سال مجرد نمینشستم تا یکی بیاد مطمئن باشین از این عشقا زیاد بوده وهست من تو زندگیم یک عشق داشتم که دیگه برای همیشه قید هر چی عشقه را زدم هر کسی دوست داشت میتونه بیاد بهم سر بزنه خدا وکیلی قسمتون میدم پیش من نه نصیحتم کنید نه بگید برو دنبال عشق وخونواده خواهش میکنم برای من دیگه تموم شد میخام بقیه زندگیم که نمیدونم چقدره برای خودم باشم وبیادش زندگی کنم خواهش میکنم تو را خدا دنبال عشق نگیردید با همه هستم حتی دوستام که خیلی دوستشون دارم حرف عشق نزنید ممنون چه قدیمیا وچه جدیدا حالا هر فکری هم میخاید بکنید بکنید دیگه تموم برای همیشه یا علی

 

به این باور رسیده ام که بی تو زندگی نمیشود

نمیتوانم ، بی تو این دنیا را نمیخواهم

تویی همه کسم ، همه ی قلبم در تو خلاصه میشود

بی تو روزم شب نمیشود

به این باور رسیده ام ، کسی جز تو لایق من نیست

کسی جز تو محرم دلم نیست

تویی از نفس بالاتر ، تو عشقمی و جانمی و همه وجودم

بی تو اینجا سوت و کورم

و من از قلب تو به اوج عشق رسیدم

من از تو به همه جا رسیدم ، چه سختی هایی کشیدم تا به تو رسیدم ...

وقتی تو را دارم از این زندگی هیچ نمیخواهم دیگر ، تو را میخواستم ، که دارمت

برای همیشه میخواهمت و من میخوانمت

همچو نماز عشق ، به سوی تویی که قبله راز و نیازهای منی...

راز قلب تو و تمام احساسات قلبهایمان ، نیاز من به تو و لحظه های عاشقی مان

از آن لحظه که آمدی به قلبم ، عشق من به تو تمام قلبم را فرا گرفته

نگونه کسی که دیگر به سراغ دلم نمی آید چون خودش میداند

که من مال تویی هستم که عاشقانه میپرستمت

از تمام زندگی تو را دارم

من این اراده را دارم که فریاد بزنم و همه دنیا را از خواب بیدار کنم

و بگویم عشقم را خیلی دوست دارم...

به این باور رسیده ام که تو اولین و آخرین همسفر زندگی ام هستی

که با تو تا هر جا بخواهی می آیم ، من با تو هم قسم شده ام تا وقتی زنده ام با تو میمانم

چشمهایم را بر روی همه میبندم

و تنها کسی را میبینم که نگاهش خیره به چشمان من است

تو را حس میکنم ، می آیم به سویت ، تو را در آغوش میکشم

و  موهایت را نوازش میکنم ، لبهایت را میبوسم و با تمام وجود در گوشت

زمزمه میکنم کلام مقدس دوستت دارم را ....

آنقدر میگویم دوستت دارم تا مرا بفشاری در آغوشت

آنقدر بفشاری مرا ، که با هم یکی شویم

تا من تو شوم و تو همانی که عاشقش هستم ....

مرا ببخش اگر نتوانستم احساسم را زیباتر از این برایت ابراز کنم

...
دوستت دارم...

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی ۱۳۹۲ ساعت ۱۴:۱۳ بعد از ظهر توسط سياوش |

<< مطالب جدیدتر :: مطالب قدیمی‌تر >>

زندگی من باعشق خودش شروع شد با عشق خودش هم تمومش میکنم

در عشق هر چه لذت بردم و به آسمانها رفتم

آخرش به غم رسیدم و بالم شکست و بر زمین افتادم

عشق بی مرام است ، با دل ها ناسازگار است

اولش دنیایی است و آخرش مثل یک غده سرطان است

قلبم را به چه کسی بسپارم که درک داشته باشد؟

قلبم را به چه کسی بسپارم که قدرش را بداند

هر چه ایمان آوردم به این و آن ، آنها میشدند بلای جان

قلبم را به چه کسی بسپارم که وفادار بماند

تنها به خاطر خودم با من بماند

نه اینکه امروز را بگوید دوستم دارد و فردا شعر رفتن را برایم بخواند

در عشق هر چه سوختم و نشستم و به انتظار ماندم

آخرش به کویری رسیدم که باز هم در حسرت باران محبت ماندم

عشق بی وفا است ، اولش پر از شور و شوق ،

آخرش مثل قلب من آرام و بی صدا مرد....

کار من و دلم از عاشقی گذشته ، آنقدر این دنیا بی وفاست

که تمام پل ها را در بین ما شکسته

قلبم را به چه کسی بسپارم تا به من آرامش دهد ؟

من و تنهایی و عالمی که دارم در این دنیا ،

صد ها برابر ارزش دارد نسبت به این عشق ها در این دنیا

و آن عشقی که ما به دنبال آن میگردیم ،

رفت و تمام شد و افسانه ای شد و اینک ما از آن میخندیم

نه نمیخواهم بشنوم که تو با بقیه فرق داری

نه میخواهم بشنوم که همیشه با دلم میمانی

تو هم مثل قصه خیالی عشق را میخوانی ، که فکر میکنی میتوانی عاشقم بمانی

بیخیال شو ، من کتاب عشق را برای همیشه بسته ام ،

چون از این شکستن ها خیلی خسته ام...

+ نوشته شده در جمعه بیستم دی ۱۳۹۲ ساعت ۱۵:۲۸ بعد از ظهر توسط سياوش |

<< مطالب جدیدتر :: مطالب قدیمی‌تر >>

عاشق ومعشوق واقعی را دیگه نمیتوان پیدا کرد هرکسی برای هدفی عاشقت میشه/

در آغوش این و آن بوده ای حالا مرا میخواهی؟

بگذریم از این ویرانه ، تو با خودت هم نمیمانی

آمده ای که احساس مرا به بازی بگیری ، یا به قول خودت برایم بمیری

اسیرت نمیشوم تا عذابم دهی ، اگر میگویی تنها مال منی

پس چرا آغوشت بر روی همه باز است چرا چهره ات برای همه ناز است

من سرگرمی تو نیستم ، دلی دارم که تنهاست ، تو هم نباشی همیشه با خداست

فکر نکن در دام تو می افتم ، اگر اینگونه بود تا به امروز میسوختم

میسوختم و فردا خاکستری از قلبم میماند که حتی کسی به سویش هم نمی آمد

خودم را برای تو نمیدانم ، تویی که برای همه هستی

لبانت هزار طعم میدهد، آغوشت بوی عطر همه را میدهد ! مرا برای چه میخواهی؟

منی که از عشق فراری ام ، تویی که عشق را با هوس اشتباه گرفته ای

تو نمیخواهی تنها با عشق باشی ، تو میخواهی در حال عشق باشی

در مرام ما نیست این بازی ها ، تو آمده ای راهی را که راه من از آن جداست

مرام و معرفتت برای آنهایی که همیشه در بسترشان هستی

وفایت برای آنهایی که نمیگویند بی وفایی

چون دائما در حال بوسه دادن و گرفتن از آنهایی

من و دلم هم عالمی دارند در همین دنیای تو

نه بی وفا هستیم و نه می افتیم به دست و پای امثال تو

در آغوش این و آن بوده ای و مرا برای چه میخواهی

 
یک بار هم نگفتی تو تنها برای دلم میمانی

ما نشدیم مثل دیگران ، دنیا همین است ، دلم هم شاهد این حیله گران

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم دی ۱۳۹۲ ساعت ۱۶:۱۳ بعد از ظهر توسط سياوش |

<< مطالب جدیدتر :: مطالب قدیمی‌تر >>

منم سیاوش تنهای تنهای تنها{تازنده ام ونفس دارم فقط وفقط بخاطر تو که نگی مرد نیستی}مردم

کمی فکر کن ، شاید مرا بشناسی ، فکر کن ببین مرا جایی ندیده ای

شاید برایت آشنا باشم ، منی که روزی همه زندگی ات بوده ام

کمی فکر کن ببین چشمهایم آشنا نیست، همین چشمهایی که لحظه به لحظه پر از اشک میشد

این دل شکسته را ببین ، جایی ندیده ای این دل را؟ باور کن تو خودت بودی که شکستی دلم را

باور کن این خود خودت بودی که این دل را گذاشتی زیر پا

شاید مرا میشناسی و برایت مهم نیستم ، شاید مرا نمیشناسی و نمیدانی من کیستم

من همانم که با التماس میگفتم تنهایم نگذار ، تو رفتی وحتی نگفتی خدانگهدار

کمی فکر کن ، شاید نگاهم برایت آشنا باشد ، همان نگاهی که تو مرا به سوی خودت کشاندی

کشاندی و کشاندی و آخر هم مرا به گل نشاندی

همه چیز را به خاک سپردم و هر کاری کردم یادت باز هم در دلم ماند

آنقدر ماند تا پوسید ، مثل تارهای عنکبوت یادت همه قلبم را فرا گرفته

هر کسی مرا میبیند میگوید چه پیر شده ای ، چرا اینقدر دلگیر شده ای

موهایم سفید است و هنوز دلم مثل بچه ها ، میدانستم روزی می پیوندی به خاطره ها

نمیگویم دیگر برایم مهم نیستی ، مگر میشود کسی که روزی همه زندگی ام بود اینک برایم بی ارزش باشد؟

 
مثل همان روزها ، همان لحظه ها برایم با ارزشی ، اما چه فایده

چه فایده که تو هنوز هم بی وفایی ، هنوز هم مثل همان روزها بی خیالی

انگار که مرا دیگر نمیشناسی ، منی که روزی همه زندگی ات بوده ام….

کمی فکر کن !!! من همانی ام که دلش را شکستی و به دلش خندیدی و رفتی….

+ نوشته شده در جمعه ششم دی ۱۳۹۲ ساعت ۱۴:۳۸ بعد از ظهر توسط سياوش |

<< مطالب جدیدتر :: مطالب قدیمی‌تر >>

خواهش میکنم دنیال عشق نگردین اینجا در این خانه عاشقی خفته است از عشق گزیده شده

تو از حالم خبر داری ، میدانی دلم برایت تنگ شده و خودت نیز یک عالمه درد دل داری

 

این دلتنگی و این هوا و حال روز و من ، برای تو میتپد هر لحظه قلب من

این شعر و حس و روح لطیف تو ، همه با هم غزلیست عاشقانه برای تو

تو از حالم خبر داری ، میدانی چقدر دوستت دارم ،که تو هم مرا یک دنیا دوست داری

دلم برایت بوسیدنت ، بوییدنت ، آن نگاه مهربانت تنگ شده

پنجره را باز میکنم ، دلم هوایت میکند و به خیالت در آسمان دلتنگی ها پرواز میکنم ، در خیالم با توام و همراه تو

این قلب من است که لحظه به لحظه میگیرد بهانه ی تو ،تو بگو که از چه بنویسم برای تو

این قلب من و آن قلب تو ، این عشق بی پایانمان ، این احساس من و آن انتظار تو و هوای نفسهایمان

تو از حالم خبر داری ، تو عشق مرا باور داری، مرا میفهمی که میخواهمت ، مرا میخواهی که میمیرم برایت

و این نهایت عشق است و یک حس ماندگار ، تو مثل باران باش و همیشه بر روی من ببار

تا احساس کنم سرپناهم تویی که باران منی، تو همان هوای نفسهای منی

که بی تو شوم ، میمیرم ، من نبض خودم را میگیرم که از حال تو هم خبر دارم

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر ۱۳۹۲ ساعت ۱۶:۸ بعد از ظهر توسط سياوش |

<< مطالب جدیدتر :: مطالب قدیمی‌تر >>