عشق+مرگ+زندگي

فریاد که در رهگذره ادم خاکی@امشب منتظراینم که بیاد تو بوسه زنم برخاک

سلام شرمنده همه دوستام هستم ببخشین>قسمت نبود که نباشم

شاید نتوانی دلم را آرام کنی ، شاید نتوانی این درد در قلب زخمی ام را درمان کنی

کمی بی احساس ، آرام ، میخواهم سعی کنم به عشق نزدیک شوم ...

با خودم درگیرم ، تو صبر کن ، در نهایت انتقامم را از خودم میگیرم....

آهنگ زندگی به گونه ایست که دلخوشی از دنیا ندارم ، سخت است وقتی گاهی حس میکنم که هیچ حسی به تو ندارم!

شاید نتوانی محبتی را از من ببینی ، اما من سخت درگیر آنم که بفهمم دلم دردش چیست؟

گاهی محبت هایی به ظاهر از ته قلب ، گاهی شاید خنده ای به ظاهر بر لب!

گاهی آغوش سردم در آغوش گرم تو ، گاهی بوسه ای مثل یخ بر روی لبان آتشین تو....

و من نمیدانم دلم دردش چیست ، من خاکستر را کسی چه میداند آتش چیست؟

به این باور نرسیده ام که تو مال من شده ای ، هنوز نفهمیده ام که تو چگونه همسفرم شده ای!

انگار عمری خواب بوده ام و تو کابوسم شده ای ، یا شاید نه ، من بیدارم و تو رویایم شده ای....

با خودم درگیرم و تو به دل نگیر از چه نوشته ام ، اینک حس میکنم دیوانه شده ام

 

+ نوشته شده در جمعه چهارم مهر 1393 ساعت 10:44 بعد از ظهر توسط سياوش |

<< مطالب جدیدتر :: مطالب قدیمی‌تر >>

بعد از مدتی دلم دوباره اومده یک سر به خونه خودش بزنه/مهمونم یا صاحبخونه؟؟؟؟

شاید نتوانی دلم را آرام کنی ، شاید نتوانی این درد در قلب زخمی ام را درمان کنی

کمی بی احساس ، آرام ، میخواهم سعی کنم به عشق نزدیک شوم ...

با خودم درگیرم ، تو صبر کن ، در نهایت انتقامم را از خودم میگیرم....

آهنگ زندگی به گونه ایست که دلخوشی از دنیا ندارم ، سخت است وقتی گاهی حس میکنم که هیچ حسی به تو ندارم!

شاید نتوانی محبتی را از من ببینی ، اما من سخت درگیر آنم که بفهمم دلم دردش چیست؟

گاهی محبت هایی به ظاهر از ته قلب ، گاهی شاید خنده ای به ظاهر بر لب!

گاهی آغوش سردم در آغوش گرم تو ، گاهی بوسه ای مثل یخ بر روی لبان آتشین تو....

و من نمیدانم دلم دردش چیست ، من خاکستر را کسی چه میداند آتش چیست؟

به این باور نرسیده ام که تو مال من شده ای ، هنوز نفهمیده ام که تو چگونه همسفرم شده ای!

انگار عمری خواب بوده ام و تو کابوسم شده ای ، یا شاید نه ، من بیدارم و تو رویایم شده ای....

با خودم درگیرم و تو به دل نگیر از چه نوشته ام ، اینک حس میکنم دیوانه شده ام

+ نوشته شده در جمعه هفتم شهریور 1393 ساعت 2:0 بعد از ظهر توسط سياوش |

<< مطالب جدیدتر :: مطالب قدیمی‌تر >>

ای خدا پس کی تمومش میکنی هان کی؟بخدا خسته شدم خسته خسته<

سلام:چندوقت بود مریض نشده بودم داشت باورم میشد یک تغییراتی کردم ولی دیروز یهو قلبم یک ضربه بهم زد وگفت دیوونه دارم باهات بازی میکنم ببینم جنبه داری یا نه @ای خدا چرا چرا چرا؟یا راحتم کن یا بزار زندگی کنم؟

{بخدا خسته شدم}

مرگ را دیده ام من

در دیداری غمناک

من مرگ را به دست سوده ام

من مرگ را زیسته ام

با آوازی غمناک

غمناک

وبه عمری سخت دراز و سخت فرساینده

آه!

بگذاریدم!

بگذاریدم!

اگر مرگ

همه آن لحظه ای آشناست که ساعت سرخ

از تپش باز می ماند

وشمعی که به رهگذر باد

میان نبودن و بودن

درنگی نمی کند

خوشا آن دم که زن وار

با شادترین نیاز تنم

به آغوشش کشم

تا قلب

به کاهلی از کار باز ماند

ونگاه چشم

به خالی های جاودانه بر دوخته

وتن عاطل

دردا!

دردا که مرگ

نه مردن شمع

و نه باز ماندن ساعت است

نه استراحت آغوش زنی

که در رجعت جاودانه بازش یابی

نه لیموی پر آبی که می مکی

تا آن چه به دور افکندنی ست

تفاله یی بیش نباشد

تجربه یی است غم انگیز

غم انگیز

به سالها و به سالها و به سالها

وقتی که گرداگرد تو را مرده گانی زیبا فراگرفته اند

یا محتضرانی آشنا

که تو را بدیشان بسته اند

با زنجیر های رسمی شناسنامه ها

واوراق هویت

و کاغذهایی که از بسیاری تمبرها و مهرها

ومرکبی که خوردشان رفته است

وقتی که به پیراهن تو

چانه ها

دمی از جنبش باز نمی ماند

بی آنکه از تمامی صداها

یک صدا آشنای تو باشد

وقتی که دردها از حسادتهای حقیر بر نمی گذرد

وپرسش ها همه

در محور روده ها است

آری،مرگ

انتظاری خوف انگیزست

انتظاری که بی رحمانه به طول می انجامد

مسخی است دردناک

که مسیح را

شمشیر به کف می گذارد

در کوچه های شایعه

تا به دفاع از عصمت مادر خویش برخیزد

وبودا را

با فریادهای شور و شوق هلهله ها

تا به لباس مقدس سربازی در آید

یا دیو ژن را

با یقه ی شکسته وکفش برقی

تا مجلس را به قدوم خویش مزین کند

در ضیافت شام اسکندر

من مرگ را زیسته ام

با آوازی غمناک

غمناک

وبه عمری سخت دراز و سخت فرساینده

+ نوشته شده در جمعه دهم مرداد 1393 ساعت 10:17 بعد از ظهر توسط سياوش |

<< مطالب جدیدتر :: مطالب قدیمی‌تر >>

گفتی برایت بنویسم نوشتم :برای تو{ برای قلبم نوشتم شاید ارامشت ارامم کنه}ارمش.کجایی

خیلی وقته دارم دنبال معنی این کلمه توی زندگی خودم میگردم ولی انگار نه انگار نیستش نمیدونم کجا دنبالش بگردم؟

نداری اندکی ارامش هدیه ام کنی؟؟؟؟

و رویای ما به حقیقت پیوست ، قلبهای ما به هم پیوست و زندگی آغاز شد
به تو رسیدم در اوج آسمان عشق ، این بود قصه ی من و تو و سرنوشت….
تو آمدی و دنیا مال من شد ، همه ی انتظار و دلتنگی ها و غصه ها تمام شد
تو آمدی و عشق آمد و پیوند ما در کتاب عشق ثبت شد….
باور نداشتم مال من شده ای ، لحظه ای به خودم آمدم و دیدم همه زندگی ام شده ای
عشق معجزه نیست ، حقیقتیست در قلب ها که پنهان است
به پاکی عشق ، به لطافت با تو بودن و ما با هم آمده ایم که به همه ثابت کنیم معنای عشق واقعی را….
تو همانی که من میخواستم ، مثل تو کسی در دنیا نیست برایم ، مثل تو هیچگاه نیامد و نمی آید و نخواهد آمد ، تو اولین و آخرینی برایم….
و با عشق پرواز میکنیم ، میرویم به جایی که تنها آرامش باشد در بینمان، تا در یک سکوت عاشقانه و در اوج آرامش بدون هیچ غمی در آغوشت آرام بگیرم !
اینبار سکوت زیباست، چون درونش یک عالمه حرفهاست ، حرفهایی در دلهای من و تو ، که هم تو میدانی راز دلم را و هم من میدانم راز درونت را
و من ثابت کردم عشق هست ، تو همیشه هستی ، و روزی میرسد که ثابت خواهم کرد از عشقت خواهم مرد….
و من و تو همسفران عشقیم تا ابد ، این احساسم همیشه در قلبت بماند….

+ نوشته شده در شنبه چهارم مرداد 1393 ساعت 10:51 بعد از ظهر توسط سياوش |

<< مطالب جدیدتر :: مطالب قدیمی‌تر >>

فقط وفقط برای خودمه.دیگه حتی برای تو هم نمینویسم

تمامی مطالب این وبلاگ برای دل خومه نه برای هیچ کس دیگه ای.خواهش میکنم به خودتان نگیرید

 

تنها پناه آدما عکسای یادگاریه!!...

اینجامردم پاییز رو خیلی دوست دارن...

پاییز که از راه میرسه پاروی برگاش میزارن...

میخوام یه قصری بسازم پنجره هاش ابی باشه...

من باشمو تو باشیو یک شب مهتابی باشه...

...............................................

صدای باروت رو سقف خونه ها...

من برد یاد اون روز خیابونا...

گلومو بغز گرفتو گریه کردم مثل بارون...

چه قشنگه یاد اون روز که می گفتی نرو از پیشم بمون...

نذار تنها بمونم تنهایی برام چه سخته...

بی کشی واسه مرگه پس بیا پیشم بمون تا که نمیرم!...

با یه دسته گل نرگس اومدی گفتی که هرگز...

تورو تنها نمی زارم برا تو یه بی قرارم...

حالا من دلم شکسته پر وبال عشق رو بسته...

نمی تونه با تو باش چون که از ریشه شکسته!؟...

===========================

تو کوچه ای که سوت وکوره نگاه من زچشمی دوره

منتظر فرشته بودم اونکه تو تاریکی یه نوره!!....

سال های سال میگردمو پیدا نمی کنم نشونه!!....

نه راه پیش دارم تو کوچه نه راه برگشت به خونه!!...

اسیر کوچه ها شدن یاد خسته شد دلم از این!!...

کوچه به اون کوچه نمی دونم کجا برم!!...

راه خونه گم کردو سر گردونو پشیمونم!!...

اه ای خدا برس به داد همین دل وهمین جونم!!...

============================

تو می دونی کسی جز من نرسید به دادت توی بی کسی ها!!...

نگو نه نگو نه دل نگرونت نبودم توی دل وا پسی ها!!...

نمی خوام که بگی دیگه حرفات باوره این دل ساده من نمیشه!!...

می دونم اره خوب می دونم تو هم اینو بدون که دلت مرده تو دلم واسه همیشه!!...

حالا تو کجایی تک وتنهام بی تو زنده بودن واسه غم هام!!...

نداره ستاره دیگه شب هام وقتی که تو نیستی خیلی تنهام!!...

تو بیا که بازم مثل دوتا مرغ عاشق باشیم توی دونیا!!...

حتی اگه باشه خونه ی ما قفسی از اهن ندارم غم!!.......

باورم نمیشه که تو رو نبینم از غم جدایت دارم آتیش میگیرم!!...

باورم نمیشه که تو رو نبینم از غم جدایت دارم آتیش میگیرم!!...

حالا تو کجایی تک وتنهام بی تو زنده بودن واسه غم هام!!..

.نداره ستاره دیگه شب هام وقتی که تو نیستی خیلی تنهام!!...

حالا تو کجایی تک وتنهام بی تو زنده بودن واسه غم هام!!..

.نداره ستاره دیگه شب هام وقتی که تو نیستی خیلی تنهام!!...

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم تیر 1393 ساعت 3:29 بعد از ظهر توسط سياوش |

<< مطالب جدیدتر :: مطالب قدیمی‌تر >>

چقدر باید این درد را به دوش بکشم هان بستم نیست تو بگو بستم نیست داغونم خلاصم کن خداا

مثل یک ابر رها پاره ای از ماه بــــه دوش

آمدی باز هم ای سایه به خوابم خاموش

چند سالی - دو سه سالی - خبری از تو نبود

ای معمای شگفت ای شبــــح وهـــم آلـــــود

ای تــو آن آینه کز دست خدا افتاده

شب ز تکثیر تو در هول و ولا افتاده

شبـــــح سرزده از چاک گریبان شبم

داغ گل کرده به پیشانی شبهای تبم

درد طاقت کش افتاده بـــه جان بدنــــم

شبح هر شب این روح پریشان که منم

تو چه می خواهی از این مرد چه می خواهی ها؟

چــه تــــو را می رسد از این همه خود خواهی ها

سر من گـــرم خودش بود تو نگذاشتیَش

تو به این هروله ی هر شبه وا داشتیَش

سرم از وسوسه خالی دلم از حوصله پر

اینک امــا سرم از درد دلــــم از گله پـــــر

رفته بودی! دو سه سالی خبری از تو نبود

آسمان را و زمین را اثـــری از تـــــو نبــــود

ناگهـــــان ســـرزده بــــــاز آمدی از روزن شب

خوش به حال من و این شعشعه روشن شب

خوش به حالم!؟ نه بدا بد به چنین احوالی

که تو شب سر زده باز آیی و من در حالی:

کـــــه تـــــــو را بــــرده ام از یاد ببینــــم ناگاه -

با همان جلوه همان سایه همان چشم سیاه

به من از فاصله یک قدمــی زل زده ای

بین خواب من و بیداری من پل زده ای

آمدی باز به خوابــــم که در آری پدرم

زندگی هر چه نیاورده بیاری به سرم

دست بردار از ایــن شاعــــر بیچــــاره برو

نه فقط امشب و فردا شب و...یکباره برو

من بمیرم برو امــــا نروی برگردی

نروی باز پشیمان بشوی برگردی

گرچه آنقدر به من سر زده ای پیشترک

کــــه به دیدار تو معتادم از این بیشترک

ولی ای دوست برو جان من این بار برو

نروی باز نیایـــــــی نروی باز...بیـــــــــا !

+ نوشته شده در جمعه بیستم تیر 1393 ساعت 3:11 بعد از ظهر توسط سياوش |

<< مطالب جدیدتر :: مطالب قدیمی‌تر >>

کجایی؟ کجایی که بعد از رفتنت حتی خدا هم با من قهر کرد؟/؟/؟/؟

عشقت در قلبم است ، تو مال منی و باور نداری که تنها امیدم به تو است

تمام زندگی ام هستی و خبر نداری که بی تو میمیرم…

باور نداری که در قلبم جز تو و عشقت کسی جایی ندارد ، کسی از حالم خبر ندارد

نمیدانی که با وجودت به من نفس میدهی

نمیدانی که با نفسهایت به من جان میدهی

و ای همیشه ماندگارم ، ای عزیزتر از جانم

با تو همیشه در اوج آسمانم ، با تو آرام ، حالم خوب خوب، همیشه شادم…

از عشق نمی هراسم آنگاه که تو عشق منی

نمیترسم از رفتنت آنگاه که تو هم عاشق منی…

تنها باور داشته باش عشق مرا ، غرق شو در وجودم و

ببین که لحظه به لحظه نفسهایم تو را میخواهند..

با تو همیشه مستم ، مست چشمهایت ، با تو همیشه هستم ، هستم تا ابد در دل مهربانت

هیچکس نمیتواند مرا از تو بگیرد،آنگاه که من با تو یکی شده ام ، با تو همیشگی شده ام

و من مال تویی هستم که خیلی وقت است مال منی

 من عاشق تویی هستم که خیلی وقت است به دنبال توام….

و باز شعری دیگر برای تو ، احساسی دیگر در وصف تو ، تا زنده ام مینویسم برای تو…

+ نوشته شده در جمعه ششم تیر 1393 ساعت 3:25 بعد از ظهر توسط سياوش |

<< مطالب جدیدتر :: مطالب قدیمی‌تر >>

سلام :خواهش میکنم کسی از تولدم حرفی نزنه که نظرش تایید نمیشه"ممنونم از همه دوستام

چه سالهایی گذشت و چه روزهایی آمد

 

هر فصل به عشق بهار، باران بارید و بهار شد و گرمای قبل از خزان آمد

 

و من مثل برگی در بین باد و باران و تگرگ، آخر قصه چیزی نیست جز مرگ

 

و عاشقانه فارغ از پایان زندگی ام، نفس میکشم در غوغای این دنیا و هیاهوی فصل ها

 

به عشق اینکه بهار من بهار زندگی ام است

 

به عشق اینکه همچنان به امید دیدن پاییز نفسهایم با عشق می آید و میرود

 

تولدی دوباره ، دوباره تابستان و پایان روزهای تکراری

 

خسته از فصل های گذشته ، خرسند از اینکه در فصل خویش به سر میبرم

 

در ماه خرداد هستم و برگهای زردی که پوشانده این دنیای بی عاطفه را

 

میلاد من است و نسیمی که با خود برده هوای مسموم قلبم را

 

و من متولد شدم در فصلی که با تمام وجود دوستش دارم و به آن افتخار میکنم

 

نه به این خاطر که در آن متولد شدم ، به خاطر زیبایی اش ، غرورش ، احساسش

 

و فصل ها آمدند و گذشتند ، اما ازبهارنمیتوان گذشت

 

و من در این فصل انتظار نشسته ام چشم انتظار

 

چشم انتظار برگی که همیشه سبز بود و اینک با رنگیرو به زردی

 

آرام بر روی زمین می افتد ، تا زیبا کند تن این زمین تشنه را

 

آه ! چه زود میگذرد ، مثل لحظه افتادن برگها بر زمین

 

مثل یک چشم به هم زدن ، مثل همین آه گفتن

 

انگار همین دیروز بود ، انگار آن دیروز همین امروز بود

 

انگار ما در فرداییم و حسرت امروز را میخوریم

 

و من با همان احساس دیروزم دوباره مینویسم

 

از فصل خویش ، از قلب خویش ، از تولد دوباره ام

 

یک موی سپید دیگر ، این  آینه و چهره ای دیگر و

 

این قصه همچنان ادامه دارد ،  تا وقتی خدا بخواهد....

کاش............

تموم شه...........

کاش اخریش باشه

دیگه خسته شدم

@@@@@@@@@@@@@@

بیوگرافی:

سیاوش اسماعیلی

متولد :

30 خرداد 1363

شهر :

اصفهان

تحصیلات:

دیپلم کامپیوتروانسانی

وهمچنان این قصه غمگین زندگی من ادامه دارد............

+ نوشته شده در جمعه سی ام خرداد 1393 ساعت 3:16 بعد از ظهر توسط سياوش |

<< مطالب جدیدتر :: مطالب قدیمی‌تر >>

عشقت در قلبم است ، تو مال منی و باور نداری که تنها امیدم به تو است

تمام زندگی ام هستی و خبر نداری که بی تو میمیرم

باور نداری که در قلبم جز تو و عشقت کسی جایی ندارد ، کسی از حالم خبر ندارد

نمیدانی که با وجودت به من نفس میدهی

نمیدانی که با نفسهایت به من جان میدهی

و ای همیشه ماندگارم ، ای عزیزتر از جانم

با تو همیشه در اوج آسمانم ، با تو آرام ، حالم خوب خوب، همیشه شادم

از عشق نمی هراسم آنگاه که تو عشق منی

نمیترسم از رفتنت آنگاه که تو هم عاشق منی

تنها باور داشته باش عشق مرا ، غرق شو در وجودم و

ببین که لحظه به لحظه نفسهایم تو را میخواهند..

با تو همیشه مستم ، مست چشمهایت ، با تو همیشه هستم ، هستم تا ابد در دل مهربانت

هیچکس نمیتواند مرا از تو بگیرد،آنگاه که من با تو یکی شده ام ، با تو همیشگی شده ام

و من مال تویی هستم که خیلی وقت است مال منی

 
من عاشق تویی هستم که خیلی وقت است به دنبال توام….

و باز شعری دیگر برای تو ، احساسی دیگر در وصف تو ، تا زنده ام مینویسم برای تو

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم خرداد 1393 ساعت 3:7 بعد از ظهر توسط سياوش |

<< مطالب جدیدتر :: مطالب قدیمی‌تر >>

آغوشت ، آخرین سرپناهم ، در لحظه ای که تنها به تو نیاز دارم @میخواهمت با تمام وجود

آغوشت ، آخرین سرپناهم ، در لحظه ای که تنها به تو نیاز دارم

آغوشت ، تنها راه آرامش ، در لحظه ای که دلم گرفته و میخواهمت

آغوشت ، یک جای گرم ، جایگاهی امن ، تنها برای من

در آغوش توام و سرم بر روی سینه هایت تا با شنیدن

تپشهای قلبت بشنوم زمزمه ی دوستت دارم هایت را

در آغوش توام و به حسی رسیده ام که با تمام وجودم میفهمم چقدر زندگی با توزیباست

و من اینجا را با هیچ چیز عوض نمیکنم ، وقتی تو در کنارمی احساس آرامش میکنم

یک احساس پاک ، به دور از هوس ، تنها تو را میخواهم ای همنفس

می بوسمت ، تو را در میان خودم میگیرم و در آن لحظه آرزو میکنم

لحظه رفتنم از این دنیا ، در آغوش تو بمیرم

در نهایت دوست داشتن ، زیباترین حس دنیا ، این لحظه را نگیر از من ای خدا

و آنگاه که ستاره ها میدرخشند در آسمان عشقمان

تو هستی در آغوشم و تکرار میشوی هر لحظه برایم تا لحظه طلوع

آغوشت ، تنها جایگاه من ، تو هستی تا ابد برای من

در میان گرفته ام تو را ، میخواهمت تا ابد ، این لحظه همیشه در خاطرت بماند

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم خرداد 1393 ساعت 3:10 بعد از ظهر توسط سياوش |

<< مطالب جدیدتر :: مطالب قدیمی‌تر >>

تنهای تنهای برای من وقلب منی>فدات

مانده ام به پای تو که دوستت دارم ، خسته نیستم ، چون که تو را دارم

و روزی لحظه ای آمد که دیدم با تو چه دنیایی دارم ، مثل بهشت

وجودت ، نگاهت ، حرفهایت ، چه زیبا می تابند بر تن من

و بازتابش عشقی است که مرا لحظه به لحظه دگرگون میکند

ساده تر مینویسم، دوستت دارم ! ساده است ، به سادگی یک قلب، اما پر از غوغا

و من زمانی در هیاهوی قلب خویش ، زمانی که همه از عشق فراری بودند

با شنیدنش پر از گریه و زاری بودند ، عاشقت شدم و هر چه خواستی

در راه داشتنت قدم برداشتم و امروز رسیده ام به عمق قلبت، جایی پر از آرامش

حالا از این سرزمین تنها ، من مانده ام و تو و خدا

پس به آن کسی که جز من و تو در بین ماست دوستت دارم

نمیخواستم تنهایی را ، اما تنها تو را میخواستم

نمیخواستم بی کسی را ، اما دلم میخواست تو باشی همه کسم

شدی تنها بهانه ، برای هر دلیل عاشقانه

تنهایی بود در بینمان ، اما جزئی از عشقمان

مثل اینکه من تنهایی در قلب توام ، مثل تو که تنهایی مال منی

+ نوشته شده در جمعه نهم خرداد 1393 ساعت 3:38 بعد از ظهر توسط سياوش |

<< مطالب جدیدتر :: مطالب قدیمی‌تر >>

چه اشتباهی کردم چه گناهی کردم که اینگونه در دادگاه خودت منو محکوم کردی هان چی؟؟؟؟

 به آسانی دل داد و به آسانی دل برید ، او حتی در لحظه آخر اشکهای مرا ندید

مثل یک پرنده از قفس دلم پرید ، حتی صدای آخرین فریادم را نشنید

چه بچه گانه برایش گریه میکردم ، اینک از حال و روز خودم میخندم

رفت و مرا جا گذاشت ، دستم را درون دستهای غم گذاشت

من مانده ام و تنهایی و یک حسرت

تو بودی که مرا به سوی خودت کشاندی با آن چشمان مستت

او رفت و من رفتم به دنبالش، رسیدم به رد پاهایش

رفتم در کنارش ، خیره شدم به چشمانش

او دیگر مرا نمیشناخت ، او دیگر نگاهم را نمیخواست

دلم با این حال و هوا نمیساخت ، دلم همانجا بود که خودش را باخت

باورم نمیکرد ، باور نمیکردم که دیگر نبود

مرا نمیخواست ، نمیتوانستم بدون او باشم

دل به دل راه نداشت ، او دیگر در دلش برایم هیچ جایی نداشت

از چشمش افتاده بودم ، من قبل از رفتنش خودم راهش را رفته بودم

میدانستم به کجا میرود ، میدانستم به جایی میرود که فراموشم کند

برای همیشه در قلبش خاموشم کن

او میدانست خیلی دوستش دارم و باز هم رفت

میدانست برایش میمیرم و لحظه ای برنگشت

برنگشت که بببیند دارم از غم رفتنش پرپر میزنم ، عشقش را با خودم به گور میبرم

+ نوشته شده در جمعه دوم خرداد 1393 ساعت 3:26 بعد از ظهر توسط سياوش |

<< مطالب جدیدتر :: مطالب قدیمی‌تر >>

عزیزم جونم نفسم عشقم زندگیم همه کسم تو را خدا منو از یاد خودت نبر من بدون یاد تو مرده ای بیش نیستم

تحمل دلتنگی ، درد نبودنت ، من که تحمل ندارم دوری ات

عشق من هر جا هستی بیا که میخواهمت

میدانم تو نیز حال مرا داری ، تو نیز از دلتنگی احساس مرا داری

روزها چه زود میگذرد ، زندگی با یک چشم به هم زدن میرود

اما نمیگذرد، نمیرود این لحظه های انتظار و دلتنگی

عزیز من ، نمیدانی که دلم چقدر برای چشمانت تنگ شده

نمیدانی که دلم چقدر برای آن آغوش گرمت پر میزند

و قلبم اینجاست که تند تند میزند

بیقرارم ، و همچنان به عشق تو عاشق این انتظارم

تا پایان این انتظار ، دلتنگی هایم بر روی هم انباشته میشود

تا جایی که قلبم لبریز از دلتنگیست ، لبریز از عشقیست که بیش از همیشه است

تا پایان انتظار اشکی نمیریزم ، تا لحظه ای که تو را ببینم

و دریایی از اشک بر گونه ام جاری شود

تا اشکهای شوق جای غم دوری ات را بگیرد

خیره به عکسهایت ، تحمل ندارم ببینم نیستی در کنارم

گرچه همیشه به تو میگویم که مهم در قلب هم بودن است ، همیشه به یاد هم بودن است

و من عشق بی قانون میخواهم ،من لحظه های آرام در کنار تو را میخواهم

و می آید لحظه ای که می آیی ، به عشق آن هست که این شعر مرا میخوانی

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم اردیبهشت 1393 ساعت 3:13 بعد از ظهر توسط سياوش |

<< مطالب جدیدتر :: مطالب قدیمی‌تر >>

از دلم برای دلم

لذت با تو بودن

وقتی تو عشقمی ، وقتی تو را دارم ، دیگر نیاز به هیچکس ندارم

نیاز من تویی و بودنت، چه لذتی دارد بوییدنت ، بوسیدنت

چه لذتی دارد وقتی خیره به چشمان توام ، به خدا من فقط مال توام

کاش میشد لحظات دور از تو بودن تمام شود، سرنوشت ما به جایی ختم شود

که سالهاست آرزوی آن را میکشیم

عشق من ، قلب من فقط تو را میتواند دوست داشته باشد ، انگار از آغاز تو در قلب من بوده ای

تو مثل نفس در سینه ی من بوده ای

هیچگاه کسی به دلم ننشست

تا تو آمدی و شدی همان دلم ، با تمام وجودم دوستت دارم گلم

از تو دل نمیکنم ، وقتی مثل تو در این دنیا دلی با وفا نیست

وقتی به پاکی تو در دنیای اطرافم نیست دیگر نمیگردم

وقتی تو را دارم چشمهایم را بر روی همه میبندم

تو را میبینم که مال منی ، تو فرشته نجات قلب منی

برای من تنها تو ارزش داری ، چون به قلبم ارزش دادی که اینک دوستش داری

و من بیشتر نفس میگیرم وقتی میبینم تو اینقدر عاشقانه مرا دوست داری

من بیشتر عاشقت میشوم وقتی مبینم تو مرا برای همیشه میخواهی

احساسم همیشه تکرار میشود ، حرفهایم هر روز تکرار میشود

اما این تکرار برای قلبم تازگی دارد

حس من به تو بوی عطر عاشقی دارد ، قلبم هیچکس جز تو را به این اندازه ، دوست ندارد

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم اردیبهشت 1393 ساعت 3:25 بعد از ظهر توسط سياوش |

<< مطالب جدیدتر :: مطالب قدیمی‌تر >>

سلام سلام سلام

سلام

ممنون از همه دوستام بابت همه محبتاشون واز همه اونایی که همه جوره تو این مدت کمکم کردن تا بتونم خونه پیدا کنم وجابجا شم وکمکم کرد که بتونم دوباره برگردم به دنیای مجازی

به زودی در اولین فرصت اپ میکنم وجواب همه محبتا ونظرات دوستام را میدم

باز هم ممنون از بهترین دوستم که در همه مراحل همراهم بود وکمکم کرد عمرن که بتونم محبتشو جبران کنم

امیدوارم خودش حلال کنه

برمیگردم

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اردیبهشت 1393 ساعت 11:25 بعد از ظهر توسط سياوش |

<< مطالب جدیدتر :: مطالب قدیمی‌تر >>

سلام بعلت جابجایی خونه تاوصل کردن نت نیستم هرکسی دوست داشت منتظرم بمونه یاعلی

میام م م م م م م

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393 ساعت 10:27 بعد از ظهر توسط سياوش |

<< مطالب جدیدتر :: مطالب قدیمی‌تر >>

خواهش میکنم تبرک عید نگید ممنون

                                             دلم میخواست امسال عید را خوش باشم مثل اینکه

                                            تقدیر من همش باید تو بیمارستان رقم بخوره شب عید

                                                    مهمونی بودم وای که چقدر خوش گذشت



دل من پنجره ای میخواهد که رو به چشمان تو باز شود تا ببینم دنیای زیبایم را

چشمانی که انگار مثل یک دریاست ، دریایی که غرق درون آنم ...

دل من آسمانی میخواهد که تک ستاره اش تو باشی

تا من به امید تو پرواز کنم به سوی آسمان تا در خیالم همنشین شبهایت باشم....

دل من کوچه باغی میخواهد که عطر حضورت در آنجا پیچیده باشد

تا من به عشق تو ساعتها در آنجا قدم بزنم با یادت زیر و رو کنم تمام احساسی که آنجا نهفته...

دل من نیمکتی میخواهد که جای خالی تو در آن با خیالت پر شود

و من به انتظارت بنشینم ، تا لحظه ای که در کنارم بنشینی و برایم از آن حرفهای عاشقانه بگویی...

دل من ساحلی میخواهد که دریایش تو باشی ، و من امواج عشقت را در آغوش بگیرم...

دل من بارانی میخواهد ،  تا ببارد و من تو را در میان قطره هایش پیدا کنم ، با هم بارانی شویم

در آن هوای عاشقانه ماندنی شویم

با هم خیس خیس شویم ، تا پایان باران در کنار هم یک مجسمه عاشقانه شویم

دل من تو را میخواهد ، تویی که همه کس منی

تویی که مرا عاشق دلت کردی و دلت را مال من

دل من تو را میخواهد ، و تو را میخواند ، تویی که زیباترین ترانه ی عاشقانه های منی

دل من محبتهایت را میخواهد ، وجود گرم و پر احساست را میخواهد ، تا با احساست جان بگیرم

تا از بودنت نفس بگیرم تا از نفسهایت بروم

به کنار همان پنجره که رو به چشمانت باز میشد

تا اینبار پرواز کنم به سوی چشمانت! وای که درون چشمانت چه غوغاییست

دل من دنیایی را میخواهد که فقط من و تو درون آن باشیم


+ نوشته شده در جمعه یکم فروردین 1393 ساعت 3:37 بعد از ظهر توسط سياوش |

<< مطالب جدیدتر :: مطالب قدیمی‌تر >>

تقدیم به نفسم زندگیم عزیزم جونم چه باشی وچه نباشی شدی همه کسم سرورم داروی گریه های شبانه ام

روزهای خوب باهم بودنمان گذشت ...

روزهایی که با چند خاطره تلخ و شیرین به سر رسید و

تنها یادگار از آن روزها یک قلب شکسته برجا ماند.

روزهای شیرین عاشقی گذشت و امروز من تنهای تنهایم ، گذشت

و اینک دلم هوای تو را کرده است...

دلم تنگ است برای آن لحظه های شیرین با هم بودنمان !

دلم برای گرفتن آن دستان مهربانت ، بوسه بر روی گونه زیبایت تنگ شده است...

کاش دوباره آن روزهای شیرین عاشقی مان تکرار می شد ، کاش دوباره

می توانستم آن صدایی که شب و روز به من آرامش میداد را بشنوم...

دلم برای آن خنده های قشنگت تنگ شده است عزیزم...

تو رفتی و تنها چند خاطره که هیچگاه نمی توانم فراموش کنم بر جا گذاشتی...

خاطره هایی که یاد آن این دل عاشقم را می سوزاند....

دلم بدجور برای تو تنگ است عزیزم....

برگرد! بیا تا فصه نیمه تمام عشق را با شیرینی به پایان برسانیم...

برگرد تا قصه من و تو پایانش تلخ و غم انگیز نباشد!

دلم برای لحظه های دیدار با تو تنگ شده است...

چه عاشقانه دستانم را می گرفتی و در کنارم قدم میزدی ، چه

عاشقانه مرا در آغوش خود می فشردی و به من می گفتی که مرا دوست می داری!

چرا رفتی از کنارم؟ تو رفتی و من تنهای تنها در این دنیای

بی محبت با چند خاطره تلخ مانده ام...

برگرد تا دوباره آن خاطره های شیرین با هم بودنمان تکرار شود....

دلم بدجور برای تو ، برای حرفهایت ، درد دلهایت ، صدای گریه هایت تنگ شده است..

عزیزم برگرد تا دوباره جان بگیرم و منی که اینک خسته از زندگی ام نفس بگیرم....

با آمدنت مرا دوباره زنده کن و احساس را در وجودم شعله ور کن

تا عاشقانه تر از همیشه از تو و آن عشق پاکت بنویسم...

عزیزم برگرد تا دوباره جان بگیرم

و منی که اینک خسته از زندگی ام نفس بگیرم

به نام تو که برایم بهترینی عزیزم..

تو آمدی و بهار زندگی ام فرا رسید ...

تو آمدی و کویر دلم ، تبدیل به دریایی از عشق و محبت شد ....

آمدی و خوشبختی را با خود بهمراه آوردی...

تو همانی که من میخواستم ، تو همان آرزوی منی ای آرزوی من...

با ورود تو به قلبم خوشبختی در زندگی ام تضمین شد و فرداها را

در کنار تو زیبا می بینم و می دانم با تو زندگی ام پر از

خاطره های شیرین و ماندگار خواهد بود.

دستان گرمت را به من بده ، سرت را بر روی شانه هایم بگذار

و درد دلهای عاشقانه ات رادر گوشم زمزمه کن ای عشق من ...

می خواهم با تو همان مرد خوشبخت باشم ، همانی که برای

رسیدن به تو خودش را به آب و آتش زده...

اینک که تو را یافتم دیگر به جز خوشبختی مان هیچ آرزویی

را از خدای خویش ندارم، ای تک ستاره آسمان تاریک قلبم خیلی دوستت دارم و

میخواهم تا آخرین لحظه نفسهایم تو راعاشقانه دوست داشته باشم

و به تو عشق بورزم و با عشق تو زندگی کنم...

تو آمدی و به من نیروی عشق دادی تا با این نیرویی که

در وجودم است عاشقانه با تو زندگی کنم و به عشق تو در مقابل

سختی ها و مشکلات زندگی بایستم....

دوستت دارم ای تو که خزان سرد و بی روح دلم را تبدیل

به بهار سبز عاشقی کردی عزیزم

ازمجنون قصه ها نیز دیوانه ترم .....

این قلب کوچک و پر از درد من فدای تو ، این قلب من بی ارزش است جانم فدایت ...

می خواهم با گرمی آن قلب عاشقت در این دنیای سرد زندگی کنم و به تو و عشق تو

افتخار کنم ... خوشبختم چون در کنار تو هستم ، امیدوارم به فرداها چون در قلب مهربان

تو هستم و زندگی ام را بیشتر از همیشه زیبا می بینم

چون تو همان زندگی منی ای بهترینم.

بیشتر از همه چیز و همه کس دوستت دارم و بعد از

خدای خویش تو را می پرستم و عاشقانه از ته قلبم ، با صداقت

و یکرنگی و یکدلی فریاد میزنم :

ای بهترینم خیلی دوستت دارم

و تا ابد و تا زمانی که خون در رگهایم جاری است با تو می مانم..

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1392 ساعت 3:58 بعد از ظهر توسط سياوش |

<< مطالب جدیدتر :: مطالب قدیمی‌تر >>

میخام بنویسم برو خداحافظ ولی دلم نمیزاره...پس با عشقت میمیرم

درد من عاشقیست

درد من عاشقیست ، احساسم در این روزها دلتنگیست!

دردی در سینه ام دارم که تنها قلبم میداند !

احساسی در قلبم دارم که تنها خدا میداند !

این روزها دلم بدجور هوایت را کرده است ، دلم برایت تنگ شده است!

خیلی برایم عزیزی عزیزم ، تا تو را دارم هیچ غمی جز غم دوری ات در دل ندارم!

کاش در کنارم بودی ، کاش بودی تا دیگر هیچ غمی در دل نداشتم !

نیاز من در کنار تو بودن است ، آرزوی من همیشه با تو بودن است !

خسته نمی شوم از دلتنگی اما شاید لحظه ای تنها دلشکسته شوم!

می سازم با این لحظه های دور از تو بودن و میگذرانم این لحظه های نفسگیر را!

از من خواسته بودی هیچگاه اشک نریزم ، راستش را بخواهی اینک چشمانم پر از اشک

است !چشمم مثل قلبم صبور نیست! زود می شکند و زود دلش هوای دیدن تو را میکند!

درد من ، درد تو است ، درد ما درد عشق است !

با درد عشق سوختم ، با لحظه های دلتنگی ساختم ، عاشق ماندم و عاشقانه با یادت

زندگی میکنم !

در لحظه های دلتنگی در گوشه ای مینشینم و به تو می اندیشم ...

دلم بدجور بهانه میگیرد ، تو مال منی اما در کنارم نیستی !

درد من عاشقیست ، دردی که دوای آن فقط تویی !

بیا و با حضورت در کنارم مرا درمان کن!

در این لحظه هایی که در کنارم نیستی دلم تنها تو را میخواهد !

تنها تو میتوانی درد دلم را درمان کنی !

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1392 ساعت 2:49 بعد از ظهر توسط سياوش |

<< مطالب جدیدتر :: مطالب قدیمی‌تر >>

عشق یعنی تو ووقتی تویی نیستءعشق یعنی محبت دوستام که هیچوقت تنهام نزاشتنءفداتون

عشق یعنی : تویی که زیر و رو کردی دنیای مرا

به اوج رساندی آن قلب تنهای مرا

عشق یعنی : تویی که مرا عاشق خودت کردی

تویی که مرا محو چشمهای ناز خودت کردی

عشق یعنی وفاداریت ، محبتهایت ، آن قلب پاک و مهربانت

عشق یعنی تو ، تویی که به من یاد دادی رسم عاشق بودن را

عشق یعنی چشمانت ، چشمانی که مرا دیوانه میکنند

وقتی خیره میشوم درونش،انگار دنیایی را میبینم که عاشقانه میپرستمش

عشق یعنی : اشکهایم ، اشکهایی که از دلتنگی تو میریزند از گونه هایم

عشق یعنی : انتظارم ، انتظاری که سالهاست برای رسیدن به تو میکشم

عشق یعنی : منی که قلبم را جز تو به کسی ندادم

و از آن زمان که آمدی نگاهم به هیچ نگاهی دوخته نشد

آتش قلبم برای هیچکس جز تو شعله ور نشد

عشق یعنی : زیر باران آنقدر دلم هوایت کرده بود که اشک میریختم

در میان همه میرفتم ، همه نگاه میکردند مرا ،

میگفتند این دیوانه چرا به بیراهه میرود؟

عشق یعنی : لحظه به لحظه به یادت بودن و همه زندگی را فدایت کردن

عشق یعنی : به  عشقت تک تک ستاره ها را شمردن ،

شبها را تا صبح، نام تو را زیر لب زمزمه کردن

عشق یعنی : تویی که مثل و مانندی برایم نداری ،

تویی که همه جا و همیشه از فکرم بیرون نمیروی

عشق یعنی ، منی که عاشق توام و تا ابد مال تو ...

عشق یعنی ، هیچگاه حرفهای روز اولم را زیر پا نگذاشتم ،

عهدم را نشکستم و به انتظار هیچکس جز تو ننشستم!

عشق یعنی : تویی که وقتی گفتی مال منی ،

در میان همه فریاد زدی مال منی، مرا هیچگاه پنهان نکردی از دیگران ....

عشق یعنی در میان غمهایت برای من شاد بودی و

در میان شادی هایت همیشه با من بودی...

عشق یعنی آرامش به قلب من دادی ،

به من همیشه نفس دادی حتی در هوای گرفته نفسهایت...

عشق یعنی ، هوای با تو بودن ، فصل ها را به انتظارت با عشق پشت سرگذاشتن

عشق یعنی تو ، تویی که قلبم تنها برای تو میتپد...

عشق یعنی ، برای تو نوشتن ، احساسم را برای تو ابراز کردن

عشق یعنی یک دنیا ، دوستت دارم به خدا!

+ نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1392 ساعت 2:11 بعد از ظهر توسط سياوش |

<< مطالب جدیدتر :: مطالب قدیمی‌تر >>