عشق+مرگ+زندگي

فریاد که در رهگذره ادم خاکی@امشب منتظراینم که بیاد تو بوسه زنم برخاک

فقط برای خودم مینویسم نه تو

نمی دانم کجای راه عشق را بیــراهه رفتم که زمانی به خود آمـدم تو رفته بودی نه دیگر از نگاهت اثری بود و نه از دستان مهربانت . من در این راه تنها مانده ام با جاده ای بی انتها و آسمانی بی ستاره، در این بی کسی و سکوت مرگبار دیگر صدایت را نمی شنوم صدایی که اکنون باور دارم دروغ نبود . بودن تورا کم دارم و نوازش دست های دوست داشتنیت که قرار بود خیال مرهمی بر روی زخم هایم باشنــد، و همان چشمانی که به من باور بودن بدهند.

من در این جاده خواهم رفت تا به بی نهایت ، از سکوت نمی ترسم که از تنهایی بی تو وحشت دارم، دلم می لرزد زمانی که نیستی پا در راه می روم شاید در بیکران غربت من باشـم و ماه رفته ام ، که در آنجا بنشینم و با ستـارگـان از عشق مان بگویم ، می دانم در آن شهر خیال نیازی به پنهانی عشق نیست ، آنجا دشتی از بنفشه است و یاد تو بوی عطر گل یاس می دهد ، آنجا دلم پر می کشد برای لطافت باران و پاییز برایم غم گرفته نخواهد بود وقتی از عشق تو می گویم ، وقتی از مهر تو می گویم . می روم و در هر گامی که بر می دارم خواهم گفت دوستت دارم .

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۲ ساعت ۱۶:۵۸ بعد از ظهر توسط سياوش |

<< مطالب جدیدتر :: مطالب قدیمی‌تر >>

احتیاجی به حضورت نیست بیادت عاشق میمونم تا مرگم بیادتا بدونی که چه کسی عهد شکنه

خیلی وقت است دارم با تو زندگی میکنم

تو خودت هم نمیدانستی ، نمیدانستی که با عشق تو لحظه هایم را سر میکردم

اگر نیامدم به تو بگویم راز عشقم را ، میخواستم که با عشق تو خوش باشم

میخواستم که همیشه عشقت واقعی بماند در دلم

چون فکر میکردم شاید تو بی وفا از آب درآیی ، فکر میکردم شاید تو مرا نخواهی

میخواستم عشقم یکطرفه باشد ، تنها من تو را بخواهم و تنها من بدون تو بمیرم

بی آنکه با تو باشم ، و بی آنکه تو در کنارم باشی

بگذار همینگونه بماند، بگذار از عشقت لذت ببرم

گرچه دلتنگی سخت است ، در حسرت آغوشت ماندن زجر است اما من به عشق بودنت

در قلبم خوشم

بگذار خوش باشم مثل گذشته ها، مثل همیشه عاشقت باشم

تو نباشی بهتر است ، عشقت برایم یک خیال عاشقانه است !

میخواهم در همین توهم عاشقانه بمانم

نه روزی می آید که خیانت کنی ، نه روزی می آید که رهایم کنی

تو نیستی ، اما عشقت اینجاست ، همینجا، در قلبم

+ نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن ۱۳۹۲ ساعت ۱۴:۳۲ بعد از ظهر توسط سياوش |

<< مطالب جدیدتر :: مطالب قدیمی‌تر >>

دارم عاشقت میشم خودت کمکم کن میدونی که شروع دوباره چکارم میکنه{التماست میکنم}نمیتونم

تا آخرین نفس میخواهمت ، تو نمی دانی که چقدر دوستت دارم

نمیدانی ، نمیدانی ، تو نمیدانی

دلی که میتپد ، چشمی که منتظر است

صدای قدمهایم ، رفتن به رویاهایم ، سکوت دلم ، یک نفس عمیق از ته دلم

یک حس عمیقتر از آن نفس ،به دور از هوس

لحظه ای می اندیشم به دور از همه چیز ، به تو و خودم

با تمام وجود حس میکنم دوستت دارم، میروم به سر خط

.
این خط به احترام این کلام  مقدس بسته میشود

نمیدانی ، نمیدانی ، تو نمیدانی که اینک من چه حالی ام

از همه چیز جز عشق تو خالی ام

لبریزم از تو و غرق در بودنت ، تمام احساس من بر میگردد به در لحظه در آغوش کشیدنت

تو می آیی ، همه چیز در تو خلاصه میشود

رفته ام در حسی که بیرون آمدن از آن محال است

نمیخواهم فکر کنم اینها همه خیال است

یک چیزی مرا دیوانه کرده اینجا ، بوی عطر تو پیچیده اینجا

مینشینی در کنارم ، خیره میشوی به چشمانم

 
از حال میرود این دل سر به هوایم

دلم تسلیم چشمهایت شده ، یک لحظه از تپش افتاده و به حال خودش رها شده

دنیایی در عمق چشمانم ، باور ندارم که میبینم همه ی دنیا را در یک جا

میخواهم زندگی کنم ، نفس بکشم ، باشم ، اما تنها با تو ، فقط در کنار تو

این خط را به عشق بودنت نمیبندم، چون که تو برای من بی انتهایی...

+ نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن ۱۳۹۲ ساعت ۱۴:۱ بعد از ظهر توسط سياوش |

<< مطالب جدیدتر :: مطالب قدیمی‌تر >>

این برف هم مثل برف دل من کم کم اب میشه ومیره {بیاد بیماران قلبی که از پیش ما دارن میرن}

آرام می بارد، بی صدا مینشیند ، با خود سکوت را به همراه می آورد

بی صدا و آرام رنگ دنیا را سفید میکند

کاش همیشه روزهایم برفی باشد ، تا دیگر نبینم سیاهی های این زندگی را

تا ببینم همه چیز به رنگ سفید است ، آرامش من در همین است

کاش همیشه روزهایم برفی باشد ، تا وقتی قدم میزنم
 
زیر پاهایم نرمی زمین را حس کنم

حس کنم سبک شده ام ، انگار که در حال پروازم

کاش همیشه روزهایم برفی باشد

تا نبینم سیاهی ها را ، نبینم بی وفایی ها را...

کاش همیشه روزهایم برفی باشد تا به جای آدمهای بی وفا

آدم برفی ها را ببینم چون که دلهایشان پاک است

مثل ما از جنس خاک نیستند ، بی مرام نیستند

قلبشان یکرنگ به رنگ سفید است ، مثل ما آدمها هزار رنگ نیستند

کاش همیشه روزهایم برفی باشد ، تا برف ها بپوشانند درختان را

تا نبینم دیگر شاخه های خشکیده را، من که تحمل ندارم ببینم گل های پژمرده را

آرام می بارد ، بی صدا مینشیند ، همه ی زشتی ها را در زیر خود پنهان میکند

تا دنیا رنگ تازه ای را به خود بگیرد

تا حس کنم دنیای دیگری است ، اینجا جای دیگریست

کاش همیشه روزهایم برفی باشد ، تا در دلم تنها حرفی باشد

که در سکوت بارش آرام برف در کوچه باغها قدم بزنم و زمزمه کنم کلام آرامش را

تا از همه چیز و همه کس دور باشم ، تنها خودم باشم و سکوت و سکوت

کاش همیشه روزهایم برفی باشد ، کاش همیشه همنشین من یک آدم برفی باشد

با اینکه خیلی سرد است مثل یخ ، اما دلش گرم گرم است

بر عکس ما آدمها که تنمان داغ است و دلهایمان سرد.....

+ نوشته شده در جمعه چهارم بهمن ۱۳۹۲ ساعت ۱۵:۱۷ بعد از ظهر توسط سياوش |

<< مطالب جدیدتر :: مطالب قدیمی‌تر >>

فقط وفقط تو میمانی برایم وبس.هیچکس منو بخاطر خودم نخواست ونمیخاهد

چرا به هر کسی میگم سلام میگه عاشقتم هان چرا اقا من نه عشقی میخام ونه زنی ونه زندگی اگه دنبال عشق بودم این همه سال مجرد نمینشستم تا یکی بیاد مطمئن باشین از این عشقا زیاد بوده وهست من تو زندگیم یک عشق داشتم که دیگه برای همیشه قید هر چی عشقه را زدم هر کسی دوست داشت میتونه بیاد بهم سر بزنه خدا وکیلی قسمتون میدم پیش من نه نصیحتم کنید نه بگید برو دنبال عشق وخونواده خواهش میکنم برای من دیگه تموم شد میخام بقیه زندگیم که نمیدونم چقدره برای خودم باشم وبیادش زندگی کنم خواهش میکنم تو را خدا دنبال عشق نگیردید با همه هستم حتی دوستام که خیلی دوستشون دارم حرف عشق نزنید ممنون چه قدیمیا وچه جدیدا حالا هر فکری هم میخاید بکنید بکنید دیگه تموم برای همیشه یا علی

 

به این باور رسیده ام که بی تو زندگی نمیشود

نمیتوانم ، بی تو این دنیا را نمیخواهم

تویی همه کسم ، همه ی قلبم در تو خلاصه میشود

بی تو روزم شب نمیشود

به این باور رسیده ام ، کسی جز تو لایق من نیست

کسی جز تو محرم دلم نیست

تویی از نفس بالاتر ، تو عشقمی و جانمی و همه وجودم

بی تو اینجا سوت و کورم

و من از قلب تو به اوج عشق رسیدم

من از تو به همه جا رسیدم ، چه سختی هایی کشیدم تا به تو رسیدم ...

وقتی تو را دارم از این زندگی هیچ نمیخواهم دیگر ، تو را میخواستم ، که دارمت

برای همیشه میخواهمت و من میخوانمت

همچو نماز عشق ، به سوی تویی که قبله راز و نیازهای منی...

راز قلب تو و تمام احساسات قلبهایمان ، نیاز من به تو و لحظه های عاشقی مان

از آن لحظه که آمدی به قلبم ، عشق من به تو تمام قلبم را فرا گرفته

نگونه کسی که دیگر به سراغ دلم نمی آید چون خودش میداند

که من مال تویی هستم که عاشقانه میپرستمت

از تمام زندگی تو را دارم

من این اراده را دارم که فریاد بزنم و همه دنیا را از خواب بیدار کنم

و بگویم عشقم را خیلی دوست دارم...

به این باور رسیده ام که تو اولین و آخرین همسفر زندگی ام هستی

که با تو تا هر جا بخواهی می آیم ، من با تو هم قسم شده ام تا وقتی زنده ام با تو میمانم

چشمهایم را بر روی همه میبندم

و تنها کسی را میبینم که نگاهش خیره به چشمان من است

تو را حس میکنم ، می آیم به سویت ، تو را در آغوش میکشم

و  موهایت را نوازش میکنم ، لبهایت را میبوسم و با تمام وجود در گوشت

زمزمه میکنم کلام مقدس دوستت دارم را ....

آنقدر میگویم دوستت دارم تا مرا بفشاری در آغوشت

آنقدر بفشاری مرا ، که با هم یکی شویم

تا من تو شوم و تو همانی که عاشقش هستم ....

مرا ببخش اگر نتوانستم احساسم را زیباتر از این برایت ابراز کنم

...
دوستت دارم...

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی ۱۳۹۲ ساعت ۱۴:۱۳ بعد از ظهر توسط سياوش |

<< مطالب جدیدتر :: مطالب قدیمی‌تر >>

زندگی من باعشق خودش شروع شد با عشق خودش هم تمومش میکنم

در عشق هر چه لذت بردم و به آسمانها رفتم

آخرش به غم رسیدم و بالم شکست و بر زمین افتادم

عشق بی مرام است ، با دل ها ناسازگار است

اولش دنیایی است و آخرش مثل یک غده سرطان است

قلبم را به چه کسی بسپارم که درک داشته باشد؟

قلبم را به چه کسی بسپارم که قدرش را بداند

هر چه ایمان آوردم به این و آن ، آنها میشدند بلای جان

قلبم را به چه کسی بسپارم که وفادار بماند

تنها به خاطر خودم با من بماند

نه اینکه امروز را بگوید دوستم دارد و فردا شعر رفتن را برایم بخواند

در عشق هر چه سوختم و نشستم و به انتظار ماندم

آخرش به کویری رسیدم که باز هم در حسرت باران محبت ماندم

عشق بی وفا است ، اولش پر از شور و شوق ،

آخرش مثل قلب من آرام و بی صدا مرد....

کار من و دلم از عاشقی گذشته ، آنقدر این دنیا بی وفاست

که تمام پل ها را در بین ما شکسته

قلبم را به چه کسی بسپارم تا به من آرامش دهد ؟

من و تنهایی و عالمی که دارم در این دنیا ،

صد ها برابر ارزش دارد نسبت به این عشق ها در این دنیا

و آن عشقی که ما به دنبال آن میگردیم ،

رفت و تمام شد و افسانه ای شد و اینک ما از آن میخندیم

نه نمیخواهم بشنوم که تو با بقیه فرق داری

نه میخواهم بشنوم که همیشه با دلم میمانی

تو هم مثل قصه خیالی عشق را میخوانی ، که فکر میکنی میتوانی عاشقم بمانی

بیخیال شو ، من کتاب عشق را برای همیشه بسته ام ،

چون از این شکستن ها خیلی خسته ام...

+ نوشته شده در جمعه بیستم دی ۱۳۹۲ ساعت ۱۵:۲۸ بعد از ظهر توسط سياوش |

<< مطالب جدیدتر :: مطالب قدیمی‌تر >>

عاشق ومعشوق واقعی را دیگه نمیتوان پیدا کرد هرکسی برای هدفی عاشقت میشه/

در آغوش این و آن بوده ای حالا مرا میخواهی؟

بگذریم از این ویرانه ، تو با خودت هم نمیمانی

آمده ای که احساس مرا به بازی بگیری ، یا به قول خودت برایم بمیری

اسیرت نمیشوم تا عذابم دهی ، اگر میگویی تنها مال منی

پس چرا آغوشت بر روی همه باز است چرا چهره ات برای همه ناز است

من سرگرمی تو نیستم ، دلی دارم که تنهاست ، تو هم نباشی همیشه با خداست

فکر نکن در دام تو می افتم ، اگر اینگونه بود تا به امروز میسوختم

میسوختم و فردا خاکستری از قلبم میماند که حتی کسی به سویش هم نمی آمد

خودم را برای تو نمیدانم ، تویی که برای همه هستی

لبانت هزار طعم میدهد، آغوشت بوی عطر همه را میدهد ! مرا برای چه میخواهی؟

منی که از عشق فراری ام ، تویی که عشق را با هوس اشتباه گرفته ای

تو نمیخواهی تنها با عشق باشی ، تو میخواهی در حال عشق باشی

در مرام ما نیست این بازی ها ، تو آمده ای راهی را که راه من از آن جداست

مرام و معرفتت برای آنهایی که همیشه در بسترشان هستی

وفایت برای آنهایی که نمیگویند بی وفایی

چون دائما در حال بوسه دادن و گرفتن از آنهایی

من و دلم هم عالمی دارند در همین دنیای تو

نه بی وفا هستیم و نه می افتیم به دست و پای امثال تو

در آغوش این و آن بوده ای و مرا برای چه میخواهی

 
یک بار هم نگفتی تو تنها برای دلم میمانی

ما نشدیم مثل دیگران ، دنیا همین است ، دلم هم شاهد این حیله گران

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم دی ۱۳۹۲ ساعت ۱۶:۱۳ بعد از ظهر توسط سياوش |

<< مطالب جدیدتر :: مطالب قدیمی‌تر >>

منم سیاوش تنهای تنهای تنها{تازنده ام ونفس دارم فقط وفقط بخاطر تو که نگی مرد نیستی}مردم

کمی فکر کن ، شاید مرا بشناسی ، فکر کن ببین مرا جایی ندیده ای

شاید برایت آشنا باشم ، منی که روزی همه زندگی ات بوده ام

کمی فکر کن ببین چشمهایم آشنا نیست، همین چشمهایی که لحظه به لحظه پر از اشک میشد

این دل شکسته را ببین ، جایی ندیده ای این دل را؟ باور کن تو خودت بودی که شکستی دلم را

باور کن این خود خودت بودی که این دل را گذاشتی زیر پا

شاید مرا میشناسی و برایت مهم نیستم ، شاید مرا نمیشناسی و نمیدانی من کیستم

من همانم که با التماس میگفتم تنهایم نگذار ، تو رفتی وحتی نگفتی خدانگهدار

کمی فکر کن ، شاید نگاهم برایت آشنا باشد ، همان نگاهی که تو مرا به سوی خودت کشاندی

کشاندی و کشاندی و آخر هم مرا به گل نشاندی

همه چیز را به خاک سپردم و هر کاری کردم یادت باز هم در دلم ماند

آنقدر ماند تا پوسید ، مثل تارهای عنکبوت یادت همه قلبم را فرا گرفته

هر کسی مرا میبیند میگوید چه پیر شده ای ، چرا اینقدر دلگیر شده ای

موهایم سفید است و هنوز دلم مثل بچه ها ، میدانستم روزی می پیوندی به خاطره ها

نمیگویم دیگر برایم مهم نیستی ، مگر میشود کسی که روزی همه زندگی ام بود اینک برایم بی ارزش باشد؟

 
مثل همان روزها ، همان لحظه ها برایم با ارزشی ، اما چه فایده

چه فایده که تو هنوز هم بی وفایی ، هنوز هم مثل همان روزها بی خیالی

انگار که مرا دیگر نمیشناسی ، منی که روزی همه زندگی ات بوده ام….

کمی فکر کن !!! من همانی ام که دلش را شکستی و به دلش خندیدی و رفتی….

+ نوشته شده در جمعه ششم دی ۱۳۹۲ ساعت ۱۴:۳۸ بعد از ظهر توسط سياوش |

<< مطالب جدیدتر :: مطالب قدیمی‌تر >>

خواهش میکنم دنیال عشق نگردین اینجا در این خانه عاشقی خفته است از عشق گزیده شده

تو از حالم خبر داری ، میدانی دلم برایت تنگ شده و خودت نیز یک عالمه درد دل داری

 

این دلتنگی و این هوا و حال روز و من ، برای تو میتپد هر لحظه قلب من

این شعر و حس و روح لطیف تو ، همه با هم غزلیست عاشقانه برای تو

تو از حالم خبر داری ، میدانی چقدر دوستت دارم ،که تو هم مرا یک دنیا دوست داری

دلم برایت بوسیدنت ، بوییدنت ، آن نگاه مهربانت تنگ شده

پنجره را باز میکنم ، دلم هوایت میکند و به خیالت در آسمان دلتنگی ها پرواز میکنم ، در خیالم با توام و همراه تو

این قلب من است که لحظه به لحظه میگیرد بهانه ی تو ،تو بگو که از چه بنویسم برای تو

این قلب من و آن قلب تو ، این عشق بی پایانمان ، این احساس من و آن انتظار تو و هوای نفسهایمان

تو از حالم خبر داری ، تو عشق مرا باور داری، مرا میفهمی که میخواهمت ، مرا میخواهی که میمیرم برایت

و این نهایت عشق است و یک حس ماندگار ، تو مثل باران باش و همیشه بر روی من ببار

تا احساس کنم سرپناهم تویی که باران منی، تو همان هوای نفسهای منی

که بی تو شوم ، میمیرم ، من نبض خودم را میگیرم که از حال تو هم خبر دارم

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر ۱۳۹۲ ساعت ۱۶:۸ بعد از ظهر توسط سياوش |

<< مطالب جدیدتر :: مطالب قدیمی‌تر >>

خیلی زود دیر میشه کاش....{بیاد ان شب که صبح نمیشد}

به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

 

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :

"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

 

به بچه هایی فکر کن که گفتند :

"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

 

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند

و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند.

 

به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند

و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،

و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

 

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،

ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،

سوگواری می کنم.

 

من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :

آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،

و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،

گریه می کنم.

 

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

 

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،

فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،

در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

 

قدر لحظات خود را بدانید.

 

حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛

زیرا اگر دیگر آنها نباشند،

برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

 

"دیروز"

گذشته است؛

 

و

 

"آینده"

ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

 

لحظه "حالرا دریاب

چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

 

اندکی فکر کن ...

 

-------

 

ياد خنده هاشون

ياد گريه هاشون

ياد تيكه كلاماشون

ياد بوي عطرشون

ياد نوع نگاهشون

ياد گرمي دستاشون

ياد بانمكياشون

ياد ..........

بياييد نذاريم دير بشه

گاهي خيلي زود دير ميشه

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر ۱۳۹۲ ساعت ۱۰:۴۶ قبل از ظهر توسط سياوش |

<< مطالب جدیدتر :: مطالب قدیمی‌تر >>

داستان کوتاه عشقم

دروغ میـگفت ..

بارها از او پرسیده  بودم که دوستم داری ؟؟

میگفت : آری ؟؟

ولی،

ولی از چشمانش آشکار بود که دروغ میگوید ...

نگاهش از ترجمه عشق عاجز بود

تا اینکه روزگار

روزگار پیش عشق دروغمان سنگی انداخت

و ما را بی هم  از هم کرد..

برای همیشه ...

تا ابد ...

در دلم شراره آتشی بود که درونم را می سوزاند  .

از جداییمان  چند ماهی گذشت ...

تا روزی که ،،،

او را با دیگری دیدم ....

گمانم دل به او  داده بود...

و در آن دور دست

به دل ساده من می خندید ...

دوباره دیدمـش !

دلم کـمی برایـش سوخت !

انگار دلش را کسی شکسته بود..

خیلی تنها شده بود ..

نه ...

تنها نبود ..

او خدایی داشت...

خط های روی صورتش گذر عمر را نشان می داد ..

این همون آدمی نبود که می شناختم .

از فراق یارش درد می کشید ....

گمانم معشوقش گرفتار چشمان دیگری شده بود ...

اما کسی جز من ، سواد خواندن نگاهش را نداشت ..

کاش می توانستم کمکش کنم ...

ولی باید او را تنها می گذاشتم تا با درد های خود آرام بگیرد ....

برای همین ،

بی گـمان آیـنـه را شکستم ..

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر ۱۳۹۲ ساعت ۱۳:۵۶ بعد از ظهر توسط سياوش |

<< مطالب جدیدتر :: مطالب قدیمی‌تر >>

برای هیچکس نمینویسم فقط وفقط برای دل خودم وبه هیچکس هم ربطی نداره که چی میگم

من و تو و باران با هم و طلوع یک لحظه عاشقانه

صدای نم نم باران و صدای تپشهای قلبمان همه با هم نوایی عاشقانه

دستت در دستان من و گرمی دستانت یک حس عاشقانه

صحنه باران و خیسی گونه هایمان

از ته دل لبخند بر روی لبانمان،یک خاطره عاشقانه

گرمی نفسهایت، راز قدمهایمان، حال و هوای هر دویمان

همه با هم در یک هوای عاشقانه

و در یک لحظه در نوایی که احساس مرا به تو بیشتر میکند

در این هوای عاشقانه خاطره ای همیشه ماندگار را در دلهایمان برجا میگذارد

غرق میشوم در قطره های باران 

و همراه میشوم با اشکهایی که بر گونه هایت نشسته

حس میکنم احساس تو را ، میپرستم تمام اشکهای شوق تو را ...

میبوسمت تا لبهای خیسم طعم شیرین اشکهایت را بچشد

تا به این باور برسم که در کنار تو بودن برایم به معنای زیباترین حس دنیاست

حالا اشکهای تو و باران و اشکهای من همه

با هم قطره قطره بر روی زمین میریزند

تا خیس کند زمینی را که تشنه باران عشق است

من و تو و باران ، با هم یکی شدیم و دنیا را عاشق کردیم

در این سرمای بی محبت ، گرمای پر از محبت قلبت

تنها نقطه آرامش من است که مرا بیش از همیشه عاشق کرده است

ببار ای باران عشق من ، ببار و پر از طراوت کن سرزمین قلبم را

اینک باران تمام شده و تو در کنارمی، غرق در شعر بارانی منی

+ نوشته شده در جمعه هشتم آذر ۱۳۹۲ ساعت ۱۰:۵۰ قبل از ظهر توسط سياوش |

<< مطالب جدیدتر :: مطالب قدیمی‌تر >>

متنفرم از انتظار از تنهایی از غم از گریه از زندگی از خودم از دنیا ................ای خداتاکی ؟؟؟؟؟


نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...

ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...

کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...

کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم

و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است

میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...

کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...

میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود

میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...

انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...

شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهیه . اما معنیش رو شاید سالها طول بکشه تا بفهمی !

تو این کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شیر می خواد!

تنهایی ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا امیدی ، شکنجه رو حی ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛

هق هق شبونه ؛ افسردگی ، پشیمونی، بی خبری و دلواپسی و .... !

برای هر کدوم از این کلمات چند حرفی که خیلی راحت به زبون میاد

و خیلی راحت روی کاغذ نوشته میشه باید زجر و سختی هایی رو تحمل کرد

تا معانی شون رو فهمید و درست درک شون کرد !!!

متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم

از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار

+ نوشته شده در جمعه یکم آذر ۱۳۹۲ ساعت ۱۴:۸ بعد از ظهر توسط سياوش |

<< مطالب جدیدتر :: مطالب قدیمی‌تر >>

امروز دلم گرفته بود همینجوری نشسته بودم ومینوشتم کسی به دل نگیره@

من در میان مردمی هستم که باورشان نمیشود تنهایــــم میگویند خوش بحالت که خوشحالی نمی دانند دلیل شاد بودنم باج به آنهاست برای دوست داشتن مــــــــن...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

گاهی برای کشـیدنِ فـریـادهـزاران پیکـاســو هـم کـافـی نیسـت .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

نبودن هایت آنقدر زیاد شده اندکه هر رهگذری را شبیه تو می بینم !!نمی دانم غریبه ها ” تــــــــــــــــــــو ” شده اندیا توغریبـــــــــــــــــــــــــــه ” ؟؟!!...

 

شـده ام مـعـادلـه ی چنـد مَـجهولـی !ایـن روزهـا هـیـچ کـس از هـیـچ راهـی مـرا نـمـیـفهمـَد…. .

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کارم از یکی بود و یکی نبود گذشت،من در اوج قصه گم شده ام….!

...این روزها بُرد با کسی ست که بی رحم باشداز دلتــــ که مایه بگذاریســوخـــــته ای . . ....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

زن که بـاشـے …عـاشـق شـوے “چـشـم سـفـیـد” خـطـابـَت مـے کـنـنـد !راسـت مـے گـویـنـد . .

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چـشـمـانـَم سـفـیـد شـد بـه جـاده هـایـے کـه..“تـو” ..مـُسـافـر هـیـچـکـدام نـبـودے...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

توی مارپله ی زندگی ، مهره نباش که هر چی گفتن بگی باشه …!

تاس باش که هر چی گفتی بگن باشه !...

کاش توی زندگی هم مثل فوتبال وقتی زمین می‌خوردی

و از درد به خودت می‌پیچیدی یه داور می‌اومد از آدم می‌پرسید:می‌تونی ادامه بدی؟!تو هم میگفتی نه ، باید

برم بیرون . . ....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بـــــرای کـــسی کــه رفــــتـنـی اســـت ، راه بــــاز کــــنـیدایــــستادن و مــنـتظر مـانـدن ابـــلـهانه تـرین کـار دل اســت...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نگـــــــران نباش،حــــال مـــن خـــــــوب اســت بــزرگ شـــده ام …دیگر آنقـــدر کــوچک نیستـم که در دلــــتنگی هـــایم گم شــــومآمـوختــه ام، که این فـــاصــله ی کوتـــاه، بین لبخند و اشک نامش ” زندگیست ”آمــوختــه ام که دیگــر دلم برای ” نبــودنـت ” تنگ نشــــود…راســــــتی، بهتــــــــــر از قبل دروغ می گویــــم…” حــــال مـــن خـــــــوب اســت ” … خــــــوبِ خــــوب…...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

روزهایم گذشت اما روزگار از من نگذشت!اما من از روزها و روزگار گذشتم ، بگذرید از من!...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تاب ندارم سخت است با تو هستند جلوتـــربا دیگری یا جور دیگری . !سخت است چه رنگین کمان نحســـــی...

 

درغروب سخت دنیا یاد یاران میکنم درکویر خشک و سوزان رقص باران میکنم زندگی مرگ است و مرگ هم زندگی پس درود برمرگ و مرگ بر زندگی . . ....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

گاهی اوقات بی قانونی ؛عجیب بیداد می کند در عاشقی ….یکی دور می زند …اما …. دیگری جریمه میشودو تاوان میپردازد …...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

درد دارد …وقتی همه چیز را می دانی …و فکر می کنند نمی دانی …و غصه می خوری که می دانی …و می خندند که نمی دانی …...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

برهنه می آئیم برهنه می بوسیم برهنه می میریم با این همه عریانی هنوز قلب هیچکس پیدا نیست . . ....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بزرگ ترین اشتباهی که ما آدما در رابطه‌هامون می‌کنیم این است که:نیمه می‌شنویم ؛یک چهارم می‌فهمیم ،هیچی فکر نمی‌کنیم !و دوبرابر واکنش نشون می دهیم . . ....

وقتی که گوش ها زنگ زده اندعاقلانه ترین کار ، سکوت است…...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

میان ابرها سیر می‌کنم هر کدام را به شکلی می‌بینم که دوست دارم . . .می‌گردم و دلخواهم را پیدا می‌کنم میان آدم‌ها اما . . .کاری از دست من ساخته نیست خودشان شکل عوض می‌کنندبـرای اتـفـاق هـایی که نـمی افـتـد …بـرای دستـی کـه نـگـرفـتم بـرای اشکـی کـه پـاک نـکـردم بـرای بـوسـه ای کـه نـبــودبـرای دوسـتـت دارمـی کـه مـرده بـه دنـیـا آمــدبــرای مـن کـه وجـودم نـبـودن اسـت...چشم بَـــــسته از فرسنگ ها می شناسمت…!این تَـــــلاشت برای گم شُــدن مَــرا می خنداند…!...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

میدونی چی بیشتر از همه آدمو داغون میکنه ؟اینکه هر کاری در توانِت هست براش انجام بدی،بعد برگرده بگه :مگه من ازت خواستم…..!...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آنقدر به مردم این زمانه بی اعتمادم که میترسم هرگاه از شادی به هوا بپرم زمین را از زیر پاییم بکشند…...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ﮔﺎﻫـﮯﺣﺘـﮯ ﺟﺮﺍﺕ ﻧﻤﯿﮑﻨﻢ ﭘﺸﺖ ﺳﺮﻡ ﺭﺍﻧـﮕﺎﻩ ﮐـﻨـــﻢ ،ﮐﻪ ﺑـﺒـﯿـﻨـﻢﺟـﺎﻡ ﺧﺎﻟﯿـﻪ ، ﯾﺎ ﻧـﻪ !؟...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

وقتی خواستن ها بوی شهوت میدهندوقتی بودن ها طعم نیاز دارندوقتی تنهایی ها بی هیچ یادی از یار با هر کسی پر میشودوقتی نگاه ها هرزه به هر سو روانه میشودوقتی غریزه احساس را پوشش میدهدوقتی انسان بودن آرزویی دست نیافتنی میشوددیگر نمی خواهمت نه تو را و نه هیچ کس دیگر را . . ....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کاش مردان حرمت مرد بودنشان را بدانندو زنان شوکت زن بودنشان را؛کاش مردان همیشه مرد باشندو زنان همیشه زن!آنگاه هر روز نه روز “زن”،نه روز “مردبلکه روز “انسان” است…...عمریستــ خـ‗__‗ــودم را به خریتـــــــ زده ام ….دلــم برای آن روی سگــ‗__‗ـــم تنگــــــــ شده…...چه اســــارت بی افتخــــاری است در بنــــد حــــرف این و آن بــــودن . . ....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به چه میخندی تو ؟ به مفهوم غم انگیز جدایی؟به چه چیز؟ به شکست دل من یا به پیروزی خویش ؟به چه میخندی تو ؟ نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد؟یا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد ؟به چه میخندی تو ؟ به دل ساده من میخندی که دگر تا به ابد نیز به فکر خود نیست ؟خنده دار است بخند . . ....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

گاهی اوقات باید بگذری و بگذاری و بروی ….وقتی می مانی و تحمل می کنی ، از خودت یک احمق می سازی...صبر کن سهراب ! قایقت جا دارد؟آب را گل کردند چشم ها را بستند و چه با دل کردند …وای سهراب کجایی آخر ؟ … زخم ها بر دل عاشق کردن ، خون به چشمان شقایق کردند…ای سهراب کجایی که ببینی حالا دل خوش سیری چند ؟صبــــــــ ـــــــــر کن سهــــــــ ـــــــراب …!قایقت جا دارد؟ من را نیز با خود ببر ، اینجا عاشقی بین مردم مرده است . . ....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

من فقط دارم سعی میکنم همرنگ جماعت شوم،اما می شود کمی کمکم کنید!آی جماعت…شماها دقیقا چه رنگی هستید؟...

شهر من اینجا نیست !اینجا…آدم که نه!آدمک هایش , همه ناجور رنگ بی رنگی اند!و جالب تر !اینجا هر کسی هفتاد رنگ بازی میکندتا میزبان سیاهی دیگری باشد!.شهر من اینجا نیست!اینجا…همه قار قار چهلمین کلاغ رادوست می دارند!و آبرو چون پنیری دزدیده خواهد شد!.شهر من اینجا نیست!اینجا…سبدهاشان پر است ازتخم های تهمتی که غالبا “دو زرده” اند!.من به دنبال دیارم هستم,شهر من اینجا نیست…شهر من گم شده است!...آدمــیزاد در حرف زدن هایش بی ملاحظه است … !وقتی میخواهد با منطق حرف بزند ؛ احساساتی میشود …وقتی از احساسش میگوید ؛ آرزوهایش لو میرود …وقتی از آرزوهایش یاد میکند ؛ حسرتش رو میشود …وقتی حسرتهایش را روشن میکند ؛ منطق میتراشد …و اینگونه گند میزند به همه ی روابطش …...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این روزها عشق را با دست پس می زنند و با پا پیش می کشند !حیف از عشق که زیر دست و پاست …...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

گــــفته باشــــم !.!.!مـــن درد مــــــــی کــشــم ؛تــــو امــــا …. چشم هـــــایت را ببنـــــــد !سخت است بـدانـــــم می بینی ، و بی خیــــــــــالی … !...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کاش به جای این همه باشگاه زیبایی اندامیه باشگاه زیبایی افکار هم داشتیم مشکل امروز ما اندام ها نیستن ، افکارها هستن !...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اگر روزی عاشق شدی …قصه ات را برای هیچکس بازگو نکن …این روزها چشم حسودان به دود اسپند عادت کرده ……!...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هم قــــــــــد شدیم …خدا میداند چه چیزهایی را زیر پاهایم گذاشتم …...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

روزگاریست همه عرض بدن می خواهندهمه از دوست فقط چشم و دهن می خواهنددیو هستند ولی مثل پری می پوشندگرگ هایی که لباس پدری می پوشندآنچه دیدند به مقیاس نظر می سنجندعشق ها را همه با دور کمر می سنجندخوب طبیعیست که یکروزه به پایان برسدعشق هایی که سر پیچ خیابان برسد

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۲ ساعت ۱۴:۴ بعد از ظهر توسط سياوش |

<< مطالب جدیدتر :: مطالب قدیمی‌تر >>

واقعن معنی دوست داشتن یعنی عشق

سلام

امروز یک درد دل کوتاه دارم با دوستانم

من یک عمره تنهام وتنهامیمونم ولزومی به این نیست که برای تنها نبودنم کسی دعایی بکنه من یک مرض دارم که اصلا دوست ندارم خوب بشم ولزوم واحتیاجی برای دعا ندارم چون دردی که از عشقم نصیبم شده وعاشقشم هرگز عاشق نمیشم حالا به هر نوع وبا هرکسی هم میخاد باشه باشه هرگز برای تا ابد ولزومی به نصیحت ندارم با همه دوست میشم وهمه را عزیز خودم میدونم وخواهشن دوستانم هرگز عاشق من یکی نشوندچون مجبور میشم باهاشون خداحافظی کنم ولی حاضرم برای دوستانم جون هم بدم میتونید از دوستای قدیمی من بپرسیدسرتون را درد اوردم ببخشیدیا علی

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

میخواهم رها از همه دنیا باشم ، تنها یک کلام از قلب تو جدا نباشم

نمیخواهم برای این و آن باشم ، میخواهم تنها در قلب تو باشم

میخواهم چشمهایمان به یک سو خیره باشد

دستهایمان در دست هم قدمهایمان موازی باهم باشد

برویم و برویم تا برسیم به جایی که هیچکس جز من و تو نباشد

حتی خدا هم از ما خبری نداشته باشد

آرامش میخواهم در کنارت ، بی دغدغه ، بی آنکه هراسی داشته باشم از سرنوشت

نه انتظار را میخواهم نه بی قراری را ، نه دلتنگی را میخواهم نه گریه و زاری را

همین که در قلبمی ، همین که در کنارمی ، این حس همیشه با تو بودن برایم آرامش است

میخواهم تا زنده ام لذت ببرم از عشقی که تنها دلخوشی من در این دنیاست

تمام سهم من از این زندگی ،قلبیست که عاشقت شده

چیزی ندارم جز این قلب که لحظه به لحظه بهانه تو را میگیرد

قدم برداشتم در راه عشقی که صدها قدم در راه من برداشت

عاشق کسی هستم که بیش از این ها بر من عاشق است

گرچه بارها اشتباه کردم و گذشتی از خطایم

گرچه بارها دلت را شکستم و گذشتی از اشتباهم

گرچه بارها اشکت را در آوردم و باز هم نشستی به انتظارم ، تو مرا به هیچکس نفروختی

تو عشق را از همه چیز بالاتر دانستی ، و به  آنچه برایت با ارزش بود رسیدی

و من نیز تویی که با ارزش تر از هر چیزی در این دنیاست

را به هیچ قیمتی از دست نمیدهم، راهی که تو در آن نباشی را نمیروم

به آسمانی مینگرم که تو خیره به آنی ، همانی را میپرستم که تو دست به دامن آنی

دوستت دارم ای تو که معنای عاشق بودن و عاشق ماندن را به من آموختی

+ نوشته شده در جمعه هفدهم آبان ۱۳۹۲ ساعت ۱۵:۴۳ بعد از ظهر توسط سياوش |

<< مطالب جدیدتر :: مطالب قدیمی‌تر >>

اونقدر زجرم میده که روزی صدبار دعا میکنم دیگه ضربانم نزنه چون نزدنش زجرش کمتره یکباره هست

می مانم و با درد عشقت میسازم ، میمانم و تحمل میکنم سردی وجودت را

میمانم چون راه نفسگیری آمدم تا به تو رسیدم

تو را به آسانی به دست نیاوردم که به همین سادگی رهایت کنم

میمانم تا شب پرستاره است تا در عشقمان امیدی دوباره است

هیچگاه عشقمان پرپر نمیشود، این لحظات با هم بودن تمام نمیشود

نخواستی و با خواستنم تو را ماندنی کردم ، نیامدی و با آمدنم تو را همیشگی کردم

ندیدی مرا و با دیدنم چشمهایت را با دلم آشنا کردم

نساختی و با ساختنم امیدها را در دلت زنده کردم

سوختم و نشستم ، در حد خاکستر شدن هم بودم و نبریدم،

با اینکه در قفس بودم و درهای قفس باز ،اما نپریدم ، نشستم در همان کنج قفس به انتظارت،

بی آب و دانه ، بی کس در آن ویرانه

شب میشد و چشمهایم همچنان خیره به تاریکی ها

دلم خوش بود که تاریکی میگذرد و فردا روز روشنی هاست

دلم خوش بود به اینکه مال منی ، به اینکه همه جا همیشه با یاد منی

نه فکر میکردم راهم اشتباه است ، نه حس میکردم عشقی دیگر در راه است ،

با تمام وجود حس میکردم تنها تویی در قلبم که به من لحظه به لحظه نفس میدهد

بی آرامش ، بی نوازش ، سر میکردم با تو بودن را ، با تمنا و خواهش

بگذار زیر سوال برود قلبم ، بگذار بشکند غرورم ، برای تویی که هستی همه وجودم

بگذار بریزد اشکهایم ، خیس شود گونه هایم

دریای خون شود چشمهایم ، بگذار آن رهگذر بخندد به حال و روزم

حال و روز من مهم نیست ، مهم عشق تو است و وجود تو

اگر بخواهی باز هم میشکنم برای تو

خرد میشوم زیر دست و پای تو

شیشه قلبم را بشکن و دلم را بسوزان ، تنها مرا در غم نبودنت نسوزان

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان ۱۳۹۲ ساعت ۲۳:۲۰ بعد از ظهر توسط سياوش |

<< مطالب جدیدتر :: مطالب قدیمی‌تر >>

کاش زندگی یک کم بیرحم نبود در حقم کاش میتونستم معنایش را بفهمم

چه سالهایی گذشت و چه روزهایی آمد

 

هر فصل به عشق پاییز ، باران بارید و بهار شد و گرمای قبل از خزان آمد

 

و من مثل برگی در بین باد و باران و تگرگ، آخر قصه چیزی نیست جز مرگ

 

و عاشقانه فارغ از پایان زندگی ام، نفس میکشم در غوغای این دنیا و هیاهوی فصل ها

 

به عشق اینکه پاییز من بهار زندگی ام است

 

به عشق اینکه همچنان به امید دیدن پاییز نفسهایم با عشق می آید و میرود

 

تولدی دوباره ، دوباره پاییز و پایان روزهای تکراری

 

خسته از فصل های گذشته ، خرسند از اینکه در فصل خویش به سر میبرم

 

در ماه مهر هستم و برگهای زردی که پوشانده این دنیای بی عاطفه را

 

میلاد من است و نسیمی که با خود برده هوای مسموم قلبم را

 

و من متولد شدم در فصلی که با تمام وجود دوستش دارم و به آن افتخار میکنم

 

نه به این خاطر که در آن متولد شدم ، به خاطر زیبایی اش ، غرورش ، احساسش

 

و فصل ها آمدند و گذشتند ، اما از پاییز نمیتوان گذشت

 

و من در این فصل انتظار نشسته ام چشم انتظار

 

چشم انتظار برگی که همیشه سبز بود و اینک با رنگی زرد

 

آرام بر روی زمین می افتد ، تا زیبا کند تن این زمین تشنه را

 

آه ! چه زود میگذرد ، مثل لحظه افتادن برگها بر زمین

 

مثل یک چشم به هم زدن ، مثل همین آه گفتن

 

انگار همین دیروز بود ، انگار آن دیروز همین امروز بود

 

انگار ما در فرداییم و حسرت امروز را میخوریم

 

و من با همان احساس دیروزم دوباره مینویسم

 

از فصل خویش ، از قلب خویش ، از تولد دوباره ام

 

یک موی سپید دیگر ، این  آینه و چهره ای دیگر و

 

این قصه همچنان ادامه دارد ،  تا وقتی خدا بخواهد....

+ نوشته شده در جمعه سوم آبان ۱۳۹۲ ساعت ۱۶:۵۶ بعد از ظهر توسط سياوش |

<< مطالب جدیدتر :: مطالب قدیمی‌تر >>

برای همیشه فقط تو وبس تنهای تنهافقط برای تو وبس فقط توعشقم

 

و این ساعات با تو بودن ، دقایق تکرار شدنیست که ثانیه های عاشقانه را رقم میزنند

و ساعتها میگذرند ، تا دقیقه ها بیایند و

من تو را ثانیه به ثانیه بیشتر از هر لحظه دوست داشته باشم

این عمر من و عشق تو و حس همیشه با تو بودن است که نفس کشیدن را برایم شیرین میکند

و دلخوشی ام به این است که اگر هم روزی از دنیا بروم با قلبی میروم که تو درون آن هستی

رفته ام به خواب خوشی که تمام لحظات آن خواب شیرین تو را میبینم

تو آمدی و مرا از خواب بیدار کرده ای و تا چشمهایم را باز کردم

تو را دیدم که چه عاشقانه به من خیره شده ای

غرق شده ام در امواج حسی که احساس تو هم درون آن غرق شده

و ما همیشه اسیر امواج احساسات خواهیم بود

وقتی به من گویی دوستم داری ، عشق تو را درک میکنم و با تمام وجود میپذیرم

حس خودت را به من و آنگاه به این باور میرسم

عاشق کسی هستم که مرا آنگونه دوست دارد که میخواهم

و من آنگونه که میخواهی به تو عشق میورزم

جمع من و تو و زندگی عشق است

و من تقسیم میکنم همه را با هم تا دوباره جمع آنها حاصلی شود

که من و تو و زندگی و عشق با هم یکی شویم

تا برای همیشه من و تو در این صحنه عاشقانه زندگی رابطه ای جدانشدنی شویم

نیمی از قلب تو و نیمی از قلب من با هم جمع میشود و

از هر چه غم و غصه در این دنیاست کم میشود و تقسیم بر احساسات عاشقانه

در دلهایمان میشود تا حاصلش تمام قلب ما در وجود هم شود

و این ساعات با تو بودن ، روزهایی را رقم میزند که فصلهای عاشقانه خواهند گذشت

و ما شیرین ترین سال را در کنار هم خواهیم گذراند

من درگیر تویی شده ام که در قلبمی و تو غرق در منی شده ای که خیلی دوستت دارم

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر ۱۳۹۲ ساعت ۲۲:۱۰ بعد از ظهر توسط سياوش |

<< مطالب جدیدتر :: مطالب قدیمی‌تر >>

تقدیم به سمیرای عزیز

این متن را تقدیم میکنم به یکی از دوستانم به نام سمیرا که تازگی مادرش را ازدست داده ودوست دارم من ومارا همیشه کنار خودش بدونه وبا نوشتن این متن تونسته باشم گوشه ای از غم بزرگش را کم کرده باشم

هیچوقت تنها نیستی

                       وقتی از چشم تو افتادم دل مستم شکست

عهد و پیمانی که روزی با دلت بستم شکست

ناگهان- دریا! تو را دیدم حواسم پرت شد
کوزه ام بی اختیار افتاد از دستم شکست

در دلم فریاد زد فرهاد و کوهستان شنید
هی صدا در کوه،هی "من عاشقت هستم" شکست

بعد ِ تو آیینه های شعر سنگم میزنند
دل به هر آیینه،هر آیینه ایی بستم شکست

عشق زانو زد غرور گام هایم خرد شد
قامتم وقتی به اندوه تو پیوستم شکست

وقتی از چشم تو افتادم نمیدانم چه شد

پیش رویت آنچه را یک عمر نشکستم شکست

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر ۱۳۹۲ ساعت ۱۵:۳۵ بعد از ظهر توسط سياوش |

<< مطالب جدیدتر :: مطالب قدیمی‌تر >>

این متن را به اصرار دوستم نوشتم که گفته بود یک متن شاد بزار تقدیم به خودش وبرای خودش

نامه عاشقانه غضنفر به عشقش!!!

سلام بر تو میدونم که صدامو شناختی پس خودمو معرفی نمیکنم شایدم نشناختی، منم غضنفر آااه ای عشق من، چند روز که دلم برات گرفته و گلبم مثل یه ساعت دیواری هر دقیقه شصت لیتر آب را تقسیم بر مجذور مربع میکنه، حالا بگو بقال محل ما چند سالشه؟امروز یاد آن روزی افتادم که تو من را دیدی و یک دل نه صد دل من را عاشق خودت کردی. یادت میآید؟ای بابا عجب گیجی هستی، یادت نمیآید؟

خیلی خنجی، خودم میگم. اون روز که من زیر درخت گیلاس سر کوچه، لبو کوفت میکردم با بربری. ناگهان پدرت تو را با جفتک از خانه بیرون انداخت و من مثل اسب به تو خندیدم، خیلی از دست من ناراحت شدی. ولی با عشق و علاگه به طرف من آمدی. خیلی محکم لگدی به شکم من زدی و رفتی. آن لگد را که زدی برق از چشمانم پرید و حسابی عاشقت شدم. از آن به بعد هر روز من زیر درخت گیلاس میایستادم تا تورا ببینم، ولی هیچوقت ندیدم. اول فکر کردم که شاید خانه تان را عوض کردید ولی بعدا فهمیدم درخت گیلاس را اشتباه آمده بودم.

یک گاب عکس خالی روی میزم گذاشتم و داخل آن نوشتم عشقم هروقت آن را میبینم به تو فکر میکنم و تصویر تو را به ذهن میآورم. اینم بگم که من بدجوری گیرتیم هااااااااا ! مثلا همین دیروز داداشم داشت به گاب نگاه میکرد، دو تا زدم تو سرشو بهش گفتم مگه تو خودت ناموس نداری به دختر مردم نگاه میکنی؟

راستی این شمارهای که به من دادی خیلی به دردم خورد. هر روز زنگ میزنم و یک ساعت باهات درد دل میکنم و تو هم هی میگی مشترک مورد نظر در شبکه موجود نمیباشد من که میدونم منظورت از این حرفا چیه!! منظورت اینه که تو هم به من عشق میورزی، مجه نه!؟

یه چیزی بهت میگم ولی ناراحت نشی، گوساله! این چه وضع ابراز عشقه؟

ناراحت شدی؟ خاک بر سر بی جنبت!! آدم انقد بی جنبه؟

ولی میدونم یکی از این روزا سرتو میندازی پایین و عین بچهٔ آدم میای تو خونهٔ من، راستی خواستی بیای ده تا نون بربری هم سر راهت بجیر! یه روزی میام خواستگاریت، میخوام خیلی گرم و صمیمی باباتو ببوسم و چندتا شوخی دستی هم باهاش میکنم که حسابی اول زندگی باهم رفیق بشیم، راستی کلهٔ بابت مثل نور افکن میمونه. بعد عروسی بهش بجو خیلی طرف خونهٔ ما پیداش نشه. من آدم کچل میبینم مزاجم بهم میریزه!

چند وقت پیش یه دسته گل برات از باغچه کندم که سر کوچتون دادمش به یه دختر دیگه، فچر بد نکن! دختر داشت نگاهم میکرد منم تو رودرواسی جیر کردم گل رو دادم بهش، اونم لبخند ملیحی از ته روده اش به من زد. درسته دختره از تو خیلی خوشگل تر بود ولی چیکار کنم که بیخ ریش خودمی.

راستی من عاشق قورمه سبزی ام (البته بعد از تو) اگه برام خواستی درست کنی حواست باشه، بی نمک بشه، بسوزه ، بد طعم بشه همچی لگدی بهت میزنم که نفهمی از من خوردی یا از خر! خلاصه اینکه بی قراری نکن، یه خط شعر هم برات گفتم. خوشت اومد اومد، نیومد به درک!

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم      فکر نکن یاد تو بودم، داشتم اونجا ول میگشتم

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر ۱۳۹۲ ساعت ۱۴:۵۹ بعد از ظهر توسط سياوش |

<< مطالب جدیدتر :: مطالب قدیمی‌تر >>