X
تبلیغات
عشق+مرگ+زندگي

عشق+مرگ+زندگي

فریاد که در رهگذره ادم خاکی@امشب منتظراینم که بیاد تو بوسه زنم برخاک

سلام بعلت جابجایی خونه تاوصل کردن نت نیستم هرکسی دوست داشت منتظرم بمونه یاعلی

میام م م م م م م

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393 ساعت 10:27 بعد از ظهر توسط سياوش |

<< مطالب جدیدتر :: مطالب قدیمی‌تر >>

خواهش میکنم تبرک عید نگید ممنون

                                             دلم میخواست امسال عید را خوش باشم مثل اینکه

                                            تقدیر من همش باید تو بیمارستان رقم بخوره شب عید

                                                    مهمونی بودم وای که چقدر خوش گذشت



دل من پنجره ای میخواهد که رو به چشمان تو باز شود تا ببینم دنیای زیبایم را

چشمانی که انگار مثل یک دریاست ، دریایی که غرق درون آنم ...

دل من آسمانی میخواهد که تک ستاره اش تو باشی

تا من به امید تو پرواز کنم به سوی آسمان تا در خیالم همنشین شبهایت باشم....

دل من کوچه باغی میخواهد که عطر حضورت در آنجا پیچیده باشد

تا من به عشق تو ساعتها در آنجا قدم بزنم با یادت زیر و رو کنم تمام احساسی که آنجا نهفته...

دل من نیمکتی میخواهد که جای خالی تو در آن با خیالت پر شود

و من به انتظارت بنشینم ، تا لحظه ای که در کنارم بنشینی و برایم از آن حرفهای عاشقانه بگویی...

دل من ساحلی میخواهد که دریایش تو باشی ، و من امواج عشقت را در آغوش بگیرم...

دل من بارانی میخواهد ،  تا ببارد و من تو را در میان قطره هایش پیدا کنم ، با هم بارانی شویم

در آن هوای عاشقانه ماندنی شویم

با هم خیس خیس شویم ، تا پایان باران در کنار هم یک مجسمه عاشقانه شویم

دل من تو را میخواهد ، تویی که همه کس منی

تویی که مرا عاشق دلت کردی و دلت را مال من

دل من تو را میخواهد ، و تو را میخواند ، تویی که زیباترین ترانه ی عاشقانه های منی

دل من محبتهایت را میخواهد ، وجود گرم و پر احساست را میخواهد ، تا با احساست جان بگیرم

تا از بودنت نفس بگیرم تا از نفسهایت بروم

به کنار همان پنجره که رو به چشمانت باز میشد

تا اینبار پرواز کنم به سوی چشمانت! وای که درون چشمانت چه غوغاییست

دل من دنیایی را میخواهد که فقط من و تو درون آن باشیم


+ نوشته شده در جمعه یکم فروردین 1393 ساعت 3:37 بعد از ظهر توسط سياوش |

<< مطالب جدیدتر :: مطالب قدیمی‌تر >>

تقدیم به نفسم زندگیم عزیزم جونم چه باشی وچه نباشی شدی همه کسم سرورم داروی گریه های شبانه ام

روزهای خوب باهم بودنمان گذشت ...

روزهایی که با چند خاطره تلخ و شیرین به سر رسید و

تنها یادگار از آن روزها یک قلب شکسته برجا ماند.

روزهای شیرین عاشقی گذشت و امروز من تنهای تنهایم ، گذشت

و اینک دلم هوای تو را کرده است...

دلم تنگ است برای آن لحظه های شیرین با هم بودنمان !

دلم برای گرفتن آن دستان مهربانت ، بوسه بر روی گونه زیبایت تنگ شده است...

کاش دوباره آن روزهای شیرین عاشقی مان تکرار می شد ، کاش دوباره

می توانستم آن صدایی که شب و روز به من آرامش میداد را بشنوم...

دلم برای آن خنده های قشنگت تنگ شده است عزیزم...

تو رفتی و تنها چند خاطره که هیچگاه نمی توانم فراموش کنم بر جا گذاشتی...

خاطره هایی که یاد آن این دل عاشقم را می سوزاند....

دلم بدجور برای تو تنگ است عزیزم....

برگرد! بیا تا فصه نیمه تمام عشق را با شیرینی به پایان برسانیم...

برگرد تا قصه من و تو پایانش تلخ و غم انگیز نباشد!

دلم برای لحظه های دیدار با تو تنگ شده است...

چه عاشقانه دستانم را می گرفتی و در کنارم قدم میزدی ، چه

عاشقانه مرا در آغوش خود می فشردی و به من می گفتی که مرا دوست می داری!

چرا رفتی از کنارم؟ تو رفتی و من تنهای تنها در این دنیای

بی محبت با چند خاطره تلخ مانده ام...

برگرد تا دوباره آن خاطره های شیرین با هم بودنمان تکرار شود....

دلم بدجور برای تو ، برای حرفهایت ، درد دلهایت ، صدای گریه هایت تنگ شده است..

عزیزم برگرد تا دوباره جان بگیرم و منی که اینک خسته از زندگی ام نفس بگیرم....

با آمدنت مرا دوباره زنده کن و احساس را در وجودم شعله ور کن

تا عاشقانه تر از همیشه از تو و آن عشق پاکت بنویسم...

عزیزم برگرد تا دوباره جان بگیرم

و منی که اینک خسته از زندگی ام نفس بگیرم

به نام تو که برایم بهترینی عزیزم..

تو آمدی و بهار زندگی ام فرا رسید ...

تو آمدی و کویر دلم ، تبدیل به دریایی از عشق و محبت شد ....

آمدی و خوشبختی را با خود بهمراه آوردی...

تو همانی که من میخواستم ، تو همان آرزوی منی ای آرزوی من...

با ورود تو به قلبم خوشبختی در زندگی ام تضمین شد و فرداها را

در کنار تو زیبا می بینم و می دانم با تو زندگی ام پر از

خاطره های شیرین و ماندگار خواهد بود.

دستان گرمت را به من بده ، سرت را بر روی شانه هایم بگذار

و درد دلهای عاشقانه ات رادر گوشم زمزمه کن ای عشق من ...

می خواهم با تو همان مرد خوشبخت باشم ، همانی که برای

رسیدن به تو خودش را به آب و آتش زده...

اینک که تو را یافتم دیگر به جز خوشبختی مان هیچ آرزویی

را از خدای خویش ندارم، ای تک ستاره آسمان تاریک قلبم خیلی دوستت دارم و

میخواهم تا آخرین لحظه نفسهایم تو راعاشقانه دوست داشته باشم

و به تو عشق بورزم و با عشق تو زندگی کنم...

تو آمدی و به من نیروی عشق دادی تا با این نیرویی که

در وجودم است عاشقانه با تو زندگی کنم و به عشق تو در مقابل

سختی ها و مشکلات زندگی بایستم....

دوستت دارم ای تو که خزان سرد و بی روح دلم را تبدیل

به بهار سبز عاشقی کردی عزیزم

ازمجنون قصه ها نیز دیوانه ترم .....

این قلب کوچک و پر از درد من فدای تو ، این قلب من بی ارزش است جانم فدایت ...

می خواهم با گرمی آن قلب عاشقت در این دنیای سرد زندگی کنم و به تو و عشق تو

افتخار کنم ... خوشبختم چون در کنار تو هستم ، امیدوارم به فرداها چون در قلب مهربان

تو هستم و زندگی ام را بیشتر از همیشه زیبا می بینم

چون تو همان زندگی منی ای بهترینم.

بیشتر از همه چیز و همه کس دوستت دارم و بعد از

خدای خویش تو را می پرستم و عاشقانه از ته قلبم ، با صداقت

و یکرنگی و یکدلی فریاد میزنم :

ای بهترینم خیلی دوستت دارم

و تا ابد و تا زمانی که خون در رگهایم جاری است با تو می مانم..

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1392 ساعت 3:58 بعد از ظهر توسط سياوش |

<< مطالب جدیدتر :: مطالب قدیمی‌تر >>

میخام بنویسم برو خداحافظ ولی دلم نمیزاره...پس با عشقت میمیرم

درد من عاشقیست

درد من عاشقیست ، احساسم در این روزها دلتنگیست!

دردی در سینه ام دارم که تنها قلبم میداند !

احساسی در قلبم دارم که تنها خدا میداند !

این روزها دلم بدجور هوایت را کرده است ، دلم برایت تنگ شده است!

خیلی برایم عزیزی عزیزم ، تا تو را دارم هیچ غمی جز غم دوری ات در دل ندارم!

کاش در کنارم بودی ، کاش بودی تا دیگر هیچ غمی در دل نداشتم !

نیاز من در کنار تو بودن است ، آرزوی من همیشه با تو بودن است !

خسته نمی شوم از دلتنگی اما شاید لحظه ای تنها دلشکسته شوم!

می سازم با این لحظه های دور از تو بودن و میگذرانم این لحظه های نفسگیر را!

از من خواسته بودی هیچگاه اشک نریزم ، راستش را بخواهی اینک چشمانم پر از اشک

است !چشمم مثل قلبم صبور نیست! زود می شکند و زود دلش هوای دیدن تو را میکند!

درد من ، درد تو است ، درد ما درد عشق است !

با درد عشق سوختم ، با لحظه های دلتنگی ساختم ، عاشق ماندم و عاشقانه با یادت

زندگی میکنم !

در لحظه های دلتنگی در گوشه ای مینشینم و به تو می اندیشم ...

دلم بدجور بهانه میگیرد ، تو مال منی اما در کنارم نیستی !

درد من عاشقیست ، دردی که دوای آن فقط تویی !

بیا و با حضورت در کنارم مرا درمان کن!

در این لحظه هایی که در کنارم نیستی دلم تنها تو را میخواهد !

تنها تو میتوانی درد دلم را درمان کنی !

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1392 ساعت 2:49 بعد از ظهر توسط سياوش |

<< مطالب جدیدتر :: مطالب قدیمی‌تر >>

عشق یعنی تو ووقتی تویی نیستءعشق یعنی محبت دوستام که هیچوقت تنهام نزاشتنءفداتون

عشق یعنی : تویی که زیر و رو کردی دنیای مرا

به اوج رساندی آن قلب تنهای مرا

عشق یعنی : تویی که مرا عاشق خودت کردی

تویی که مرا محو چشمهای ناز خودت کردی

عشق یعنی وفاداریت ، محبتهایت ، آن قلب پاک و مهربانت

عشق یعنی تو ، تویی که به من یاد دادی رسم عاشق بودن را

عشق یعنی چشمانت ، چشمانی که مرا دیوانه میکنند

وقتی خیره میشوم درونش،انگار دنیایی را میبینم که عاشقانه میپرستمش

عشق یعنی : اشکهایم ، اشکهایی که از دلتنگی تو میریزند از گونه هایم

عشق یعنی : انتظارم ، انتظاری که سالهاست برای رسیدن به تو میکشم

عشق یعنی : منی که قلبم را جز تو به کسی ندادم

و از آن زمان که آمدی نگاهم به هیچ نگاهی دوخته نشد

آتش قلبم برای هیچکس جز تو شعله ور نشد

عشق یعنی : زیر باران آنقدر دلم هوایت کرده بود که اشک میریختم

در میان همه میرفتم ، همه نگاه میکردند مرا ،

میگفتند این دیوانه چرا به بیراهه میرود؟

عشق یعنی : لحظه به لحظه به یادت بودن و همه زندگی را فدایت کردن

عشق یعنی : به  عشقت تک تک ستاره ها را شمردن ،

شبها را تا صبح، نام تو را زیر لب زمزمه کردن

عشق یعنی : تویی که مثل و مانندی برایم نداری ،

تویی که همه جا و همیشه از فکرم بیرون نمیروی

عشق یعنی ، منی که عاشق توام و تا ابد مال تو ...

عشق یعنی ، هیچگاه حرفهای روز اولم را زیر پا نگذاشتم ،

عهدم را نشکستم و به انتظار هیچکس جز تو ننشستم!

عشق یعنی : تویی که وقتی گفتی مال منی ،

در میان همه فریاد زدی مال منی، مرا هیچگاه پنهان نکردی از دیگران ....

عشق یعنی در میان غمهایت برای من شاد بودی و

در میان شادی هایت همیشه با من بودی...

عشق یعنی آرامش به قلب من دادی ،

به من همیشه نفس دادی حتی در هوای گرفته نفسهایت...

عشق یعنی ، هوای با تو بودن ، فصل ها را به انتظارت با عشق پشت سرگذاشتن

عشق یعنی تو ، تویی که قلبم تنها برای تو میتپد...

عشق یعنی ، برای تو نوشتن ، احساسم را برای تو ابراز کردن

عشق یعنی یک دنیا ، دوستت دارم به خدا!

+ نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1392 ساعت 2:11 بعد از ظهر توسط سياوش |

<< مطالب جدیدتر :: مطالب قدیمی‌تر >>

بخدا دیگه طاقت نارم@خدا میدونه خسته شدم@کاش تموم شه

تقدیم به بهترین دوستام که بعضیاشون دارن میرن وبعضیاشون بخاطر عشق اومدن وبعضیاشون جون میدن برام

کاش از دست دروغهای بهترین دوستام راحت میشدم کاش بخاطر یک کلمه یک دوستی را تموم نمیکردنکاش با یک کلمه عاشق نمیشدن کاش معنی دوستی وعاشقی را میفهمیدن کاش میدونستن یک دوستی چیزی کمتر از عشق نداره کاش وکاش وکاش..............

قلبت را لمس میکنم ، تو را حس میکنم ، همه وجودمی ...

آرامم میکنی ، مرا درگیر نگاهت میکنی ، تو آخر مرا دیوانه خودت میکنی

دوست داشتنم تمامی ندارد ، هیچ کس جز تو در قلبم جایی ندارد

قلبم جز تو سرپناهی ندارد ، تو مال منی ، این با تو بودنها حدی ندارد

و تکرار میشود ، در هر تکرار حسی تازه پیدا میشود

هر حسی به وسعت عشقمان ، هر عشقی برای قلبمان

تمام لحظاتم شده ای ، منی که تمام زندگی ام را به پای تو ریخته ام

کاش زودتر تو را میدیدم که اینگونه زندگی ام تا به اینجا بیهوده هدر نرود

و حالا میفهمم زندگی چیست ، حالا که با توام میفهمم عشق چیست

قبل از آمدنت نه حسی بود ، نه حوصله ای ، من بودم و تنهایی و روزهای بی عاطفه

حالا پر از احساسم ، لبریز از تو و غرق در عشق

هیچکس نمیرسد به ما ، آنقدر ها دور شده ایم که هیچکس نمیبیند ما را

رفته ایم به جایی که تنهاییم

در آغوش هم آرامیم ، و اینجاست که فقط تنها صدا ، صدای نفسهای ماست

اگر تپشهای قلبمان بگذارند ، تنها صدا ، صدای زمزمه دوستت دارمهای ماست

کاش میشد همیشه همینجا من و تو تنها بمانیم

همینجا برای هم قصه عشق را بخوانیم

 
با صدای لالایی هم درگیر در آغوش هم آرام تا ابد بخوابیم....

تا عشقمان ابدی شود ، و این عشق برای کسی هیچگاه تکرار نشود-

+ نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1392 ساعت 4:51 بعد از ظهر توسط سياوش |

<< مطالب جدیدتر :: مطالب قدیمی‌تر >>

فقط برای خودم مینویسم نه تو

نمی دانم کجای راه عشق را بیــراهه رفتم که زمانی به خود آمـدم تو رفته بودی نه دیگر از نگاهت اثری بود و نه از دستان مهربانت . من در این راه تنها مانده ام با جاده ای بی انتها و آسمانی بی ستاره، در این بی کسی و سکوت مرگبار دیگر صدایت را نمی شنوم صدایی که اکنون باور دارم دروغ نبود . بودن تورا کم دارم و نوازش دست های دوست داشتنیت که قرار بود خیال مرهمی بر روی زخم هایم باشنــد، و همان چشمانی که به من باور بودن بدهند.

من در این جاده خواهم رفت تا به بی نهایت ، از سکوت نمی ترسم که از تنهایی بی تو وحشت دارم، دلم می لرزد زمانی که نیستی پا در راه می روم شاید در بیکران غربت من باشـم و ماه رفته ام ، که در آنجا بنشینم و با ستـارگـان از عشق مان بگویم ، می دانم در آن شهر خیال نیازی به پنهانی عشق نیست ، آنجا دشتی از بنفشه است و یاد تو بوی عطر گل یاس می دهد ، آنجا دلم پر می کشد برای لطافت باران و پاییز برایم غم گرفته نخواهد بود وقتی از عشق تو می گویم ، وقتی از مهر تو می گویم . می روم و در هر گامی که بر می دارم خواهم گفت دوستت دارم .

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1392 ساعت 4:58 بعد از ظهر توسط سياوش |

<< مطالب جدیدتر :: مطالب قدیمی‌تر >>

احتیاجی به حضورت نیست بیادت عاشق میمونم تا مرگم بیادتا بدونی که چه کسی عهد شکنه

خیلی وقت است دارم با تو زندگی میکنم

تو خودت هم نمیدانستی ، نمیدانستی که با عشق تو لحظه هایم را سر میکردم

اگر نیامدم به تو بگویم راز عشقم را ، میخواستم که با عشق تو خوش باشم

میخواستم که همیشه عشقت واقعی بماند در دلم

چون فکر میکردم شاید تو بی وفا از آب درآیی ، فکر میکردم شاید تو مرا نخواهی

میخواستم عشقم یکطرفه باشد ، تنها من تو را بخواهم و تنها من بدون تو بمیرم

بی آنکه با تو باشم ، و بی آنکه تو در کنارم باشی

بگذار همینگونه بماند، بگذار از عشقت لذت ببرم

گرچه دلتنگی سخت است ، در حسرت آغوشت ماندن زجر است اما من به عشق بودنت

در قلبم خوشم

بگذار خوش باشم مثل گذشته ها، مثل همیشه عاشقت باشم

تو نباشی بهتر است ، عشقت برایم یک خیال عاشقانه است !

میخواهم در همین توهم عاشقانه بمانم

نه روزی می آید که خیانت کنی ، نه روزی می آید که رهایم کنی

تو نیستی ، اما عشقت اینجاست ، همینجا، در قلبم

+ نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1392 ساعت 2:32 بعد از ظهر توسط سياوش |

<< مطالب جدیدتر :: مطالب قدیمی‌تر >>

دارم عاشقت میشم خودت کمکم کن میدونی که شروع دوباره چکارم میکنه{التماست میکنم}نمیتونم

تا آخرین نفس میخواهمت ، تو نمی دانی که چقدر دوستت دارم

نمیدانی ، نمیدانی ، تو نمیدانی

دلی که میتپد ، چشمی که منتظر است

صدای قدمهایم ، رفتن به رویاهایم ، سکوت دلم ، یک نفس عمیق از ته دلم

یک حس عمیقتر از آن نفس ،به دور از هوس

لحظه ای می اندیشم به دور از همه چیز ، به تو و خودم

با تمام وجود حس میکنم دوستت دارم، میروم به سر خط

.
این خط به احترام این کلام  مقدس بسته میشود

نمیدانی ، نمیدانی ، تو نمیدانی که اینک من چه حالی ام

از همه چیز جز عشق تو خالی ام

لبریزم از تو و غرق در بودنت ، تمام احساس من بر میگردد به در لحظه در آغوش کشیدنت

تو می آیی ، همه چیز در تو خلاصه میشود

رفته ام در حسی که بیرون آمدن از آن محال است

نمیخواهم فکر کنم اینها همه خیال است

یک چیزی مرا دیوانه کرده اینجا ، بوی عطر تو پیچیده اینجا

مینشینی در کنارم ، خیره میشوی به چشمانم

 
از حال میرود این دل سر به هوایم

دلم تسلیم چشمهایت شده ، یک لحظه از تپش افتاده و به حال خودش رها شده

دنیایی در عمق چشمانم ، باور ندارم که میبینم همه ی دنیا را در یک جا

میخواهم زندگی کنم ، نفس بکشم ، باشم ، اما تنها با تو ، فقط در کنار تو

این خط را به عشق بودنت نمیبندم، چون که تو برای من بی انتهایی...

+ نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1392 ساعت 2:1 بعد از ظهر توسط سياوش |

<< مطالب جدیدتر :: مطالب قدیمی‌تر >>

این برف هم مثل برف دل من کم کم اب میشه ومیره {بیاد بیماران قلبی که از پیش ما دارن میرن}

آرام می بارد، بی صدا مینشیند ، با خود سکوت را به همراه می آورد

بی صدا و آرام رنگ دنیا را سفید میکند

کاش همیشه روزهایم برفی باشد ، تا دیگر نبینم سیاهی های این زندگی را

تا ببینم همه چیز به رنگ سفید است ، آرامش من در همین است

کاش همیشه روزهایم برفی باشد ، تا وقتی قدم میزنم
 
زیر پاهایم نرمی زمین را حس کنم

حس کنم سبک شده ام ، انگار که در حال پروازم

کاش همیشه روزهایم برفی باشد

تا نبینم سیاهی ها را ، نبینم بی وفایی ها را...

کاش همیشه روزهایم برفی باشد تا به جای آدمهای بی وفا

آدم برفی ها را ببینم چون که دلهایشان پاک است

مثل ما از جنس خاک نیستند ، بی مرام نیستند

قلبشان یکرنگ به رنگ سفید است ، مثل ما آدمها هزار رنگ نیستند

کاش همیشه روزهایم برفی باشد ، تا برف ها بپوشانند درختان را

تا نبینم دیگر شاخه های خشکیده را، من که تحمل ندارم ببینم گل های پژمرده را

آرام می بارد ، بی صدا مینشیند ، همه ی زشتی ها را در زیر خود پنهان میکند

تا دنیا رنگ تازه ای را به خود بگیرد

تا حس کنم دنیای دیگری است ، اینجا جای دیگریست

کاش همیشه روزهایم برفی باشد ، تا در دلم تنها حرفی باشد

که در سکوت بارش آرام برف در کوچه باغها قدم بزنم و زمزمه کنم کلام آرامش را

تا از همه چیز و همه کس دور باشم ، تنها خودم باشم و سکوت و سکوت

کاش همیشه روزهایم برفی باشد ، کاش همیشه همنشین من یک آدم برفی باشد

با اینکه خیلی سرد است مثل یخ ، اما دلش گرم گرم است

بر عکس ما آدمها که تنمان داغ است و دلهایمان سرد.....

+ نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1392 ساعت 3:17 بعد از ظهر توسط سياوش |

<< مطالب جدیدتر :: مطالب قدیمی‌تر >>

فقط وفقط تو میمانی برایم وبس.هیچکس منو بخاطر خودم نخواست ونمیخاهد

چرا به هر کسی میگم سلام میگه عاشقتم هان چرا اقا من نه عشقی میخام ونه زنی ونه زندگی اگه دنبال عشق بودم این همه سال مجرد نمینشستم تا یکی بیاد مطمئن باشین از این عشقا زیاد بوده وهست من تو زندگیم یک عشق داشتم که دیگه برای همیشه قید هر چی عشقه را زدم هر کسی دوست داشت میتونه بیاد بهم سر بزنه خدا وکیلی قسمتون میدم پیش من نه نصیحتم کنید نه بگید برو دنبال عشق وخونواده خواهش میکنم برای من دیگه تموم شد میخام بقیه زندگیم که نمیدونم چقدره برای خودم باشم وبیادش زندگی کنم خواهش میکنم تو را خدا دنبال عشق نگیردید با همه هستم حتی دوستام که خیلی دوستشون دارم حرف عشق نزنید ممنون چه قدیمیا وچه جدیدا حالا هر فکری هم میخاید بکنید بکنید دیگه تموم برای همیشه یا علی

 

به این باور رسیده ام که بی تو زندگی نمیشود

نمیتوانم ، بی تو این دنیا را نمیخواهم

تویی همه کسم ، همه ی قلبم در تو خلاصه میشود

بی تو روزم شب نمیشود

به این باور رسیده ام ، کسی جز تو لایق من نیست

کسی جز تو محرم دلم نیست

تویی از نفس بالاتر ، تو عشقمی و جانمی و همه وجودم

بی تو اینجا سوت و کورم

و من از قلب تو به اوج عشق رسیدم

من از تو به همه جا رسیدم ، چه سختی هایی کشیدم تا به تو رسیدم ...

وقتی تو را دارم از این زندگی هیچ نمیخواهم دیگر ، تو را میخواستم ، که دارمت

برای همیشه میخواهمت و من میخوانمت

همچو نماز عشق ، به سوی تویی که قبله راز و نیازهای منی...

راز قلب تو و تمام احساسات قلبهایمان ، نیاز من به تو و لحظه های عاشقی مان

از آن لحظه که آمدی به قلبم ، عشق من به تو تمام قلبم را فرا گرفته

نگونه کسی که دیگر به سراغ دلم نمی آید چون خودش میداند

که من مال تویی هستم که عاشقانه میپرستمت

از تمام زندگی تو را دارم

من این اراده را دارم که فریاد بزنم و همه دنیا را از خواب بیدار کنم

و بگویم عشقم را خیلی دوست دارم...

به این باور رسیده ام که تو اولین و آخرین همسفر زندگی ام هستی

که با تو تا هر جا بخواهی می آیم ، من با تو هم قسم شده ام تا وقتی زنده ام با تو میمانم

چشمهایم را بر روی همه میبندم

و تنها کسی را میبینم که نگاهش خیره به چشمان من است

تو را حس میکنم ، می آیم به سویت ، تو را در آغوش میکشم

و  موهایت را نوازش میکنم ، لبهایت را میبوسم و با تمام وجود در گوشت

زمزمه میکنم کلام مقدس دوستت دارم را ....

آنقدر میگویم دوستت دارم تا مرا بفشاری در آغوشت

آنقدر بفشاری مرا ، که با هم یکی شویم

تا من تو شوم و تو همانی که عاشقش هستم ....

مرا ببخش اگر نتوانستم احساسم را زیباتر از این برایت ابراز کنم

...
دوستت دارم...

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1392 ساعت 2:13 بعد از ظهر توسط سياوش |

<< مطالب جدیدتر :: مطالب قدیمی‌تر >>

زندگی من باعشق خودش شروع شد با عشق خودش هم تمومش میکنم

در عشق هر چه لذت بردم و به آسمانها رفتم

آخرش به غم رسیدم و بالم شکست و بر زمین افتادم

عشق بی مرام است ، با دل ها ناسازگار است

اولش دنیایی است و آخرش مثل یک غده سرطان است

قلبم را به چه کسی بسپارم که درک داشته باشد؟

قلبم را به چه کسی بسپارم که قدرش را بداند

هر چه ایمان آوردم به این و آن ، آنها میشدند بلای جان

قلبم را به چه کسی بسپارم که وفادار بماند

تنها به خاطر خودم با من بماند

نه اینکه امروز را بگوید دوستم دارد و فردا شعر رفتن را برایم بخواند

در عشق هر چه سوختم و نشستم و به انتظار ماندم

آخرش به کویری رسیدم که باز هم در حسرت باران محبت ماندم

عشق بی وفا است ، اولش پر از شور و شوق ،

آخرش مثل قلب من آرام و بی صدا مرد....

کار من و دلم از عاشقی گذشته ، آنقدر این دنیا بی وفاست

که تمام پل ها را در بین ما شکسته

قلبم را به چه کسی بسپارم تا به من آرامش دهد ؟

من و تنهایی و عالمی که دارم در این دنیا ،

صد ها برابر ارزش دارد نسبت به این عشق ها در این دنیا

و آن عشقی که ما به دنبال آن میگردیم ،

رفت و تمام شد و افسانه ای شد و اینک ما از آن میخندیم

نه نمیخواهم بشنوم که تو با بقیه فرق داری

نه میخواهم بشنوم که همیشه با دلم میمانی

تو هم مثل قصه خیالی عشق را میخوانی ، که فکر میکنی میتوانی عاشقم بمانی

بیخیال شو ، من کتاب عشق را برای همیشه بسته ام ،

چون از این شکستن ها خیلی خسته ام...

+ نوشته شده در جمعه بیستم دی 1392 ساعت 3:28 بعد از ظهر توسط سياوش |

<< مطالب جدیدتر :: مطالب قدیمی‌تر >>

عاشق ومعشوق واقعی را دیگه نمیتوان پیدا کرد هرکسی برای هدفی عاشقت میشه/

در آغوش این و آن بوده ای حالا مرا میخواهی؟

بگذریم از این ویرانه ، تو با خودت هم نمیمانی

آمده ای که احساس مرا به بازی بگیری ، یا به قول خودت برایم بمیری

اسیرت نمیشوم تا عذابم دهی ، اگر میگویی تنها مال منی

پس چرا آغوشت بر روی همه باز است چرا چهره ات برای همه ناز است

من سرگرمی تو نیستم ، دلی دارم که تنهاست ، تو هم نباشی همیشه با خداست

فکر نکن در دام تو می افتم ، اگر اینگونه بود تا به امروز میسوختم

میسوختم و فردا خاکستری از قلبم میماند که حتی کسی به سویش هم نمی آمد

خودم را برای تو نمیدانم ، تویی که برای همه هستی

لبانت هزار طعم میدهد، آغوشت بوی عطر همه را میدهد ! مرا برای چه میخواهی؟

منی که از عشق فراری ام ، تویی که عشق را با هوس اشتباه گرفته ای

تو نمیخواهی تنها با عشق باشی ، تو میخواهی در حال عشق باشی

در مرام ما نیست این بازی ها ، تو آمده ای راهی را که راه من از آن جداست

مرام و معرفتت برای آنهایی که همیشه در بسترشان هستی

وفایت برای آنهایی که نمیگویند بی وفایی

چون دائما در حال بوسه دادن و گرفتن از آنهایی

من و دلم هم عالمی دارند در همین دنیای تو

نه بی وفا هستیم و نه می افتیم به دست و پای امثال تو

در آغوش این و آن بوده ای و مرا برای چه میخواهی

 
یک بار هم نگفتی تو تنها برای دلم میمانی

ما نشدیم مثل دیگران ، دنیا همین است ، دلم هم شاهد این حیله گران

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1392 ساعت 4:13 بعد از ظهر توسط سياوش |

<< مطالب جدیدتر :: مطالب قدیمی‌تر >>

منم سیاوش تنهای تنهای تنها{تازنده ام ونفس دارم فقط وفقط بخاطر تو که نگی مرد نیستی}مردم

کمی فکر کن ، شاید مرا بشناسی ، فکر کن ببین مرا جایی ندیده ای

شاید برایت آشنا باشم ، منی که روزی همه زندگی ات بوده ام

کمی فکر کن ببین چشمهایم آشنا نیست، همین چشمهایی که لحظه به لحظه پر از اشک میشد

این دل شکسته را ببین ، جایی ندیده ای این دل را؟ باور کن تو خودت بودی که شکستی دلم را

باور کن این خود خودت بودی که این دل را گذاشتی زیر پا

شاید مرا میشناسی و برایت مهم نیستم ، شاید مرا نمیشناسی و نمیدانی من کیستم

من همانم که با التماس میگفتم تنهایم نگذار ، تو رفتی وحتی نگفتی خدانگهدار

کمی فکر کن ، شاید نگاهم برایت آشنا باشد ، همان نگاهی که تو مرا به سوی خودت کشاندی

کشاندی و کشاندی و آخر هم مرا به گل نشاندی

همه چیز را به خاک سپردم و هر کاری کردم یادت باز هم در دلم ماند

آنقدر ماند تا پوسید ، مثل تارهای عنکبوت یادت همه قلبم را فرا گرفته

هر کسی مرا میبیند میگوید چه پیر شده ای ، چرا اینقدر دلگیر شده ای

موهایم سفید است و هنوز دلم مثل بچه ها ، میدانستم روزی می پیوندی به خاطره ها

نمیگویم دیگر برایم مهم نیستی ، مگر میشود کسی که روزی همه زندگی ام بود اینک برایم بی ارزش باشد؟

 
مثل همان روزها ، همان لحظه ها برایم با ارزشی ، اما چه فایده

چه فایده که تو هنوز هم بی وفایی ، هنوز هم مثل همان روزها بی خیالی

انگار که مرا دیگر نمیشناسی ، منی که روزی همه زندگی ات بوده ام….

کمی فکر کن !!! من همانی ام که دلش را شکستی و به دلش خندیدی و رفتی….

+ نوشته شده در جمعه ششم دی 1392 ساعت 2:38 بعد از ظهر توسط سياوش |

<< مطالب جدیدتر :: مطالب قدیمی‌تر >>

خواهش میکنم دنیال عشق نگردین اینجا در این خانه عاشقی خفته است از عشق گزیده شده

تو از حالم خبر داری ، میدانی دلم برایت تنگ شده و خودت نیز یک عالمه درد دل داری

 

این دلتنگی و این هوا و حال روز و من ، برای تو میتپد هر لحظه قلب من

این شعر و حس و روح لطیف تو ، همه با هم غزلیست عاشقانه برای تو

تو از حالم خبر داری ، میدانی چقدر دوستت دارم ،که تو هم مرا یک دنیا دوست داری

دلم برایت بوسیدنت ، بوییدنت ، آن نگاه مهربانت تنگ شده

پنجره را باز میکنم ، دلم هوایت میکند و به خیالت در آسمان دلتنگی ها پرواز میکنم ، در خیالم با توام و همراه تو

این قلب من است که لحظه به لحظه میگیرد بهانه ی تو ،تو بگو که از چه بنویسم برای تو

این قلب من و آن قلب تو ، این عشق بی پایانمان ، این احساس من و آن انتظار تو و هوای نفسهایمان

تو از حالم خبر داری ، تو عشق مرا باور داری، مرا میفهمی که میخواهمت ، مرا میخواهی که میمیرم برایت

و این نهایت عشق است و یک حس ماندگار ، تو مثل باران باش و همیشه بر روی من ببار

تا احساس کنم سرپناهم تویی که باران منی، تو همان هوای نفسهای منی

که بی تو شوم ، میمیرم ، من نبض خودم را میگیرم که از حال تو هم خبر دارم

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1392 ساعت 4:8 بعد از ظهر توسط سياوش |

<< مطالب جدیدتر :: مطالب قدیمی‌تر >>

خیلی زود دیر میشه کاش....{بیاد ان شب که صبح نمیشد}

به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

 

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :

"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

 

به بچه هایی فکر کن که گفتند :

"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

 

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند

و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند.

 

به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند

و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،

و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

 

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،

ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،

سوگواری می کنم.

 

من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :

آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،

و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،

گریه می کنم.

 

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

 

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،

فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،

در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

 

قدر لحظات خود را بدانید.

 

حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛

زیرا اگر دیگر آنها نباشند،

برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

 

"دیروز"

گذشته است؛

 

و

 

"آینده"

ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

 

لحظه "حالرا دریاب

چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

 

اندکی فکر کن ...

 

-------

 

ياد خنده هاشون

ياد گريه هاشون

ياد تيكه كلاماشون

ياد بوي عطرشون

ياد نوع نگاهشون

ياد گرمي دستاشون

ياد بانمكياشون

ياد ..........

بياييد نذاريم دير بشه

گاهي خيلي زود دير ميشه

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1392 ساعت 10:46 قبل از ظهر توسط سياوش |

<< مطالب جدیدتر :: مطالب قدیمی‌تر >>

داستان کوتاه عشقم

دروغ میـگفت ..

بارها از او پرسیده  بودم که دوستم داری ؟؟

میگفت : آری ؟؟

ولی،

ولی از چشمانش آشکار بود که دروغ میگوید ...

نگاهش از ترجمه عشق عاجز بود

تا اینکه روزگار

روزگار پیش عشق دروغمان سنگی انداخت

و ما را بی هم  از هم کرد..

برای همیشه ...

تا ابد ...

در دلم شراره آتشی بود که درونم را می سوزاند  .

از جداییمان  چند ماهی گذشت ...

تا روزی که ،،،

او را با دیگری دیدم ....

گمانم دل به او  داده بود...

و در آن دور دست

به دل ساده من می خندید ...

دوباره دیدمـش !

دلم کـمی برایـش سوخت !

انگار دلش را کسی شکسته بود..

خیلی تنها شده بود ..

نه ...

تنها نبود ..

او خدایی داشت...

خط های روی صورتش گذر عمر را نشان می داد ..

این همون آدمی نبود که می شناختم .

از فراق یارش درد می کشید ....

گمانم معشوقش گرفتار چشمان دیگری شده بود ...

اما کسی جز من ، سواد خواندن نگاهش را نداشت ..

کاش می توانستم کمکش کنم ...

ولی باید او را تنها می گذاشتم تا با درد های خود آرام بگیرد ....

برای همین ،

بی گـمان آیـنـه را شکستم ..

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1392 ساعت 1:56 بعد از ظهر توسط سياوش |

<< مطالب جدیدتر :: مطالب قدیمی‌تر >>

برای هیچکس نمینویسم فقط وفقط برای دل خودم وبه هیچکس هم ربطی نداره که چی میگم

من و تو و باران با هم و طلوع یک لحظه عاشقانه

صدای نم نم باران و صدای تپشهای قلبمان همه با هم نوایی عاشقانه

دستت در دستان من و گرمی دستانت یک حس عاشقانه

صحنه باران و خیسی گونه هایمان

از ته دل لبخند بر روی لبانمان،یک خاطره عاشقانه

گرمی نفسهایت، راز قدمهایمان، حال و هوای هر دویمان

همه با هم در یک هوای عاشقانه

و در یک لحظه در نوایی که احساس مرا به تو بیشتر میکند

در این هوای عاشقانه خاطره ای همیشه ماندگار را در دلهایمان برجا میگذارد

غرق میشوم در قطره های باران 

و همراه میشوم با اشکهایی که بر گونه هایت نشسته

حس میکنم احساس تو را ، میپرستم تمام اشکهای شوق تو را ...

میبوسمت تا لبهای خیسم طعم شیرین اشکهایت را بچشد

تا به این باور برسم که در کنار تو بودن برایم به معنای زیباترین حس دنیاست

حالا اشکهای تو و باران و اشکهای من همه

با هم قطره قطره بر روی زمین میریزند

تا خیس کند زمینی را که تشنه باران عشق است

من و تو و باران ، با هم یکی شدیم و دنیا را عاشق کردیم

در این سرمای بی محبت ، گرمای پر از محبت قلبت

تنها نقطه آرامش من است که مرا بیش از همیشه عاشق کرده است

ببار ای باران عشق من ، ببار و پر از طراوت کن سرزمین قلبم را

اینک باران تمام شده و تو در کنارمی، غرق در شعر بارانی منی

+ نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1392 ساعت 10:50 قبل از ظهر توسط سياوش |

<< مطالب جدیدتر :: مطالب قدیمی‌تر >>

متنفرم از انتظار از تنهایی از غم از گریه از زندگی از خودم از دنیا ................ای خداتاکی ؟؟؟؟؟


نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...

ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...

کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...

کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم

و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است

میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...

کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...

میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود

میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...

انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...

شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهیه . اما معنیش رو شاید سالها طول بکشه تا بفهمی !

تو این کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شیر می خواد!

تنهایی ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا امیدی ، شکنجه رو حی ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛

هق هق شبونه ؛ افسردگی ، پشیمونی، بی خبری و دلواپسی و .... !

برای هر کدوم از این کلمات چند حرفی که خیلی راحت به زبون میاد

و خیلی راحت روی کاغذ نوشته میشه باید زجر و سختی هایی رو تحمل کرد

تا معانی شون رو فهمید و درست درک شون کرد !!!

متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم

از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار

+ نوشته شده در جمعه یکم آذر 1392 ساعت 2:8 بعد از ظهر توسط سياوش |

<< مطالب جدیدتر :: مطالب قدیمی‌تر >>

امروز دلم گرفته بود همینجوری نشسته بودم ومینوشتم کسی به دل نگیره@

من در میان مردمی هستم که باورشان نمیشود تنهایــــم میگویند خوش بحالت که خوشحالی نمی دانند دلیل شاد بودنم باج به آنهاست برای دوست داشتن مــــــــن...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

گاهی برای کشـیدنِ فـریـادهـزاران پیکـاســو هـم کـافـی نیسـت .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

نبودن هایت آنقدر زیاد شده اندکه هر رهگذری را شبیه تو می بینم !!نمی دانم غریبه ها ” تــــــــــــــــــــو ” شده اندیا توغریبـــــــــــــــــــــــــــه ” ؟؟!!...

 

شـده ام مـعـادلـه ی چنـد مَـجهولـی !ایـن روزهـا هـیـچ کـس از هـیـچ راهـی مـرا نـمـیـفهمـَد…. .

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کارم از یکی بود و یکی نبود گذشت،من در اوج قصه گم شده ام….!

...این روزها بُرد با کسی ست که بی رحم باشداز دلتــــ که مایه بگذاریســوخـــــته ای . . ....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

زن که بـاشـے …عـاشـق شـوے “چـشـم سـفـیـد” خـطـابـَت مـے کـنـنـد !راسـت مـے گـویـنـد . .

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چـشـمـانـَم سـفـیـد شـد بـه جـاده هـایـے کـه..“تـو” ..مـُسـافـر هـیـچـکـدام نـبـودے...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

توی مارپله ی زندگی ، مهره نباش که هر چی گفتن بگی باشه …!

تاس باش که هر چی گفتی بگن باشه !...

کاش توی زندگی هم مثل فوتبال وقتی زمین می‌خوردی

و از درد به خودت می‌پیچیدی یه داور می‌اومد از آدم می‌پرسید:می‌تونی ادامه بدی؟!تو هم میگفتی نه ، باید

برم بیرون . . ....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بـــــرای کـــسی کــه رفــــتـنـی اســـت ، راه بــــاز کــــنـیدایــــستادن و مــنـتظر مـانـدن ابـــلـهانه تـرین کـار دل اســت...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نگـــــــران نباش،حــــال مـــن خـــــــوب اســت بــزرگ شـــده ام …دیگر آنقـــدر کــوچک نیستـم که در دلــــتنگی هـــایم گم شــــومآمـوختــه ام، که این فـــاصــله ی کوتـــاه، بین لبخند و اشک نامش ” زندگیست ”آمــوختــه ام که دیگــر دلم برای ” نبــودنـت ” تنگ نشــــود…راســــــتی، بهتــــــــــر از قبل دروغ می گویــــم…” حــــال مـــن خـــــــوب اســت ” … خــــــوبِ خــــوب…...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

روزهایم گذشت اما روزگار از من نگذشت!اما من از روزها و روزگار گذشتم ، بگذرید از من!...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تاب ندارم سخت است با تو هستند جلوتـــربا دیگری یا جور دیگری . !سخت است چه رنگین کمان نحســـــی...

 

درغروب سخت دنیا یاد یاران میکنم درکویر خشک و سوزان رقص باران میکنم زندگی مرگ است و مرگ هم زندگی پس درود برمرگ و مرگ بر زندگی . . ....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

گاهی اوقات بی قانونی ؛عجیب بیداد می کند در عاشقی ….یکی دور می زند …اما …. دیگری جریمه میشودو تاوان میپردازد …...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

درد دارد …وقتی همه چیز را می دانی …و فکر می کنند نمی دانی …و غصه می خوری که می دانی …و می خندند که نمی دانی …...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

برهنه می آئیم برهنه می بوسیم برهنه می میریم با این همه عریانی هنوز قلب هیچکس پیدا نیست . . ....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بزرگ ترین اشتباهی که ما آدما در رابطه‌هامون می‌کنیم این است که:نیمه می‌شنویم ؛یک چهارم می‌فهمیم ،هیچی فکر نمی‌کنیم !و دوبرابر واکنش نشون می دهیم . . ....

وقتی که گوش ها زنگ زده اندعاقلانه ترین کار ، سکوت است…...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

میان ابرها سیر می‌کنم هر کدام را به شکلی می‌بینم که دوست دارم . . .می‌گردم و دلخواهم را پیدا می‌کنم میان آدم‌ها اما . . .کاری از دست من ساخته نیست خودشان شکل عوض می‌کنندبـرای اتـفـاق هـایی که نـمی افـتـد …بـرای دستـی کـه نـگـرفـتم بـرای اشکـی کـه پـاک نـکـردم بـرای بـوسـه ای کـه نـبــودبـرای دوسـتـت دارمـی کـه مـرده بـه دنـیـا آمــدبــرای مـن کـه وجـودم نـبـودن اسـت...چشم بَـــــسته از فرسنگ ها می شناسمت…!این تَـــــلاشت برای گم شُــدن مَــرا می خنداند…!...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

میدونی چی بیشتر از همه آدمو داغون میکنه ؟اینکه هر کاری در توانِت هست براش انجام بدی،بعد برگرده بگه :مگه من ازت خواستم…..!...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آنقدر به مردم این زمانه بی اعتمادم که میترسم هرگاه از شادی به هوا بپرم زمین را از زیر پاییم بکشند…...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ﮔﺎﻫـﮯﺣﺘـﮯ ﺟﺮﺍﺕ ﻧﻤﯿﮑﻨﻢ ﭘﺸﺖ ﺳﺮﻡ ﺭﺍﻧـﮕﺎﻩ ﮐـﻨـــﻢ ،ﮐﻪ ﺑـﺒـﯿـﻨـﻢﺟـﺎﻡ ﺧﺎﻟﯿـﻪ ، ﯾﺎ ﻧـﻪ !؟...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

وقتی خواستن ها بوی شهوت میدهندوقتی بودن ها طعم نیاز دارندوقتی تنهایی ها بی هیچ یادی از یار با هر کسی پر میشودوقتی نگاه ها هرزه به هر سو روانه میشودوقتی غریزه احساس را پوشش میدهدوقتی انسان بودن آرزویی دست نیافتنی میشوددیگر نمی خواهمت نه تو را و نه هیچ کس دیگر را . . ....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کاش مردان حرمت مرد بودنشان را بدانندو زنان شوکت زن بودنشان را؛کاش مردان همیشه مرد باشندو زنان همیشه زن!آنگاه هر روز نه روز “زن”،نه روز “مردبلکه روز “انسان” است…...عمریستــ خـ‗__‗ــودم را به خریتـــــــ زده ام ….دلــم برای آن روی سگــ‗__‗ـــم تنگــــــــ شده…...چه اســــارت بی افتخــــاری است در بنــــد حــــرف این و آن بــــودن . . ....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به چه میخندی تو ؟ به مفهوم غم انگیز جدایی؟به چه چیز؟ به شکست دل من یا به پیروزی خویش ؟به چه میخندی تو ؟ نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد؟یا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد ؟به چه میخندی تو ؟ به دل ساده من میخندی که دگر تا به ابد نیز به فکر خود نیست ؟خنده دار است بخند . . ....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

گاهی اوقات باید بگذری و بگذاری و بروی ….وقتی می مانی و تحمل می کنی ، از خودت یک احمق می سازی...صبر کن سهراب ! قایقت جا دارد؟آب را گل کردند چشم ها را بستند و چه با دل کردند …وای سهراب کجایی آخر ؟ … زخم ها بر دل عاشق کردن ، خون به چشمان شقایق کردند…ای سهراب کجایی که ببینی حالا دل خوش سیری چند ؟صبــــــــ ـــــــــر کن سهــــــــ ـــــــراب …!قایقت جا دارد؟ من را نیز با خود ببر ، اینجا عاشقی بین مردم مرده است . . ....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

من فقط دارم سعی میکنم همرنگ جماعت شوم،اما می شود کمی کمکم کنید!آی جماعت…شماها دقیقا چه رنگی هستید؟...

شهر من اینجا نیست !اینجا…آدم که نه!آدمک هایش , همه ناجور رنگ بی رنگی اند!و جالب تر !اینجا هر کسی هفتاد رنگ بازی میکندتا میزبان سیاهی دیگری باشد!.شهر من اینجا نیست!اینجا…همه قار قار چهلمین کلاغ رادوست می دارند!و آبرو چون پنیری دزدیده خواهد شد!.شهر من اینجا نیست!اینجا…سبدهاشان پر است ازتخم های تهمتی که غالبا “دو زرده” اند!.من به دنبال دیارم هستم,شهر من اینجا نیست…شهر من گم شده است!...آدمــیزاد در حرف زدن هایش بی ملاحظه است … !وقتی میخواهد با منطق حرف بزند ؛ احساساتی میشود …وقتی از احساسش میگوید ؛ آرزوهایش لو میرود …وقتی از آرزوهایش یاد میکند ؛ حسرتش رو میشود …وقتی حسرتهایش را روشن میکند ؛ منطق میتراشد …و اینگونه گند میزند به همه ی روابطش …...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این روزها عشق را با دست پس می زنند و با پا پیش می کشند !حیف از عشق که زیر دست و پاست …...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

گــــفته باشــــم !.!.!مـــن درد مــــــــی کــشــم ؛تــــو امــــا …. چشم هـــــایت را ببنـــــــد !سخت است بـدانـــــم می بینی ، و بی خیــــــــــالی … !...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کاش به جای این همه باشگاه زیبایی اندامیه باشگاه زیبایی افکار هم داشتیم مشکل امروز ما اندام ها نیستن ، افکارها هستن !...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اگر روزی عاشق شدی …قصه ات را برای هیچکس بازگو نکن …این روزها چشم حسودان به دود اسپند عادت کرده ……!...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هم قــــــــــد شدیم …خدا میداند چه چیزهایی را زیر پاهایم گذاشتم …...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

روزگاریست همه عرض بدن می خواهندهمه از دوست فقط چشم و دهن می خواهنددیو هستند ولی مثل پری می پوشندگرگ هایی که لباس پدری می پوشندآنچه دیدند به مقیاس نظر می سنجندعشق ها را همه با دور کمر می سنجندخوب طبیعیست که یکروزه به پایان برسدعشق هایی که سر پیچ خیابان برسد

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1392 ساعت 2:4 بعد از ظهر توسط سياوش |

<< مطالب جدیدتر :: مطالب قدیمی‌تر >>